من داشتم زندگی میکردم. مثل این همه آدم دیگر. صبحها کورنفلکس رژیمی میخوردم با شیر کمچربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیادهروی کنم، شنبهها میرفتم کریمخان و کتاب میخریدم، گاهی تنها میرفتم سینما، از همهی مهمانیها و معاشرتهای بیش از پنج نفر شانه خالی میکردم، روزی دو سه ساعت کتاب میخواندم، هفتهای چندتا فیلم میدیدم، میایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمیداشتم و فکر میکردم که هایلایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیههای کوچولوی الکی میخریدم برای دوستهام، بعضی روزها موبایلم را خاموش میکردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خلخلی میخواندم، غذاهای عجیب و غریب میپختم.
من داشتم زندگی میکردم. من معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. من خیلی از کلمهها را بلد نبودم، نمیدانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمیفهمیدم تن چه بیقرار میشود گاهی، نمیدانستم شبهایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوهات جا مانده باشد چه سنگیناند، نمیدانستم بغض چه حجمی پیدا میکند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریدهبریده بالا میآید، که ذرهذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر میخواهی یک لحظه را نگهداری و چقدر نمیتوانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابانها تنها راه میرفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...
من داشتم زندگی میکردم. من معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. من خیلی از کلمهها را بلد نبودم، نمیدانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمیفهمیدم تن چه بیقرار میشود گاهی، نمیدانستم شبهایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوهات جا مانده باشد چه سنگیناند، نمیدانستم بغض چه حجمی پیدا میکند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریدهبریده بالا میآید، که ذرهذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر میخواهی یک لحظه را نگهداری و چقدر نمیتوانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابانها تنها راه میرفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...
there were bells in the hills... till there was you
پاسخحذفهمه نوشته هایت را دوست دارم . به اشتراک گذاشتن و لایک کردن و کامنت گذاشتن پای هر پست بی معنیست دیگر
پاسخحذفآاخ.
پاسخحذف( نمیدانستم شبهایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوهات جا مانده باشد چه سنگیناند،)اينو خوب آمدي.مرسي با تمام وجود
پاسخحذفمن عاشقی بلد نبودم
پاسخحذفتا وقتی که تو آمدی
.
.
آمدی
دلم را یه یک شوخی ساده بردی
ماندم من و
جای خالی دل و
شوخی یاد تو
حقا که غمت از تو وفادارتر است و اینا...
پاسخحذف