مهر ۰۴، ۱۳۸۸

The Day Before You Came

من داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر. صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی می‌خوردم با شیر کم‌چربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیاده‌روی کنم، شنبه‌ها می‌رفتم کریم‌خان و کتاب می‌خریدم، گاهی تنها می‌رفتم سینما، از همه‌ی مهمانی‌ها و معاشرت‌های بیش‌ از پنج نفر شانه خالی می‌کردم، روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیه‌های کوچولوی الکی می‌خریدم برای دوست‌هام، بعضی روزها موبایلم را خاموش می‌کردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم، غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.
من داشتم زندگی می‌کردم. من معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمی‌فهمیدم تن چه بی‌قرار می‌شود گاهی، نمی‌دانستم شب‌هایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوه‌ات جا مانده باشد چه سنگین‌اند، نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابان‌ها تنها راه می‌رفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...

شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

Un homme et une femme

ببین، من خوب می‌دانم که نمی‌ماند؛ می‌دانم که این یک خواستن ممنوع محرمانه است؛ که هی باید حواسمان باشد کسی ما را با هم نبیند؛ که هی باید یادم باشد دستش را نگیرم؛ که هی باید به کسی چیزی نگویم؛ که هی حرف بیاید تا لب‌هام و خفه‌اش کنم؛ که هی باید وقتی کسی می‌پرسد لبخندهای جولیا رابرتزی‌ات مال چیست، از خودم قصه‌ی مزخرفی بسازم؛ که هی ننویسم ازش. اما نمی‌دانی چه زنی می‌سازد از من، از آن زن‌ها که بلدند توی همه‌ی آینه‌ها بخندند، که بلدند با هر آهنگی برقصند، که ضربان قلب‌شان ریتم دارد. نمی‌دانی چه قدی می‌کشم کنارش.

شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

Every now and then I fall apart

همان‌جا روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گفتم خجالت ندارد که، گاهی گریه می‌شود راه نفس آدمی‌زاد، نفس بکش دختر، نفس بکش. اشک‌هام تندتند می‌ریختند روی صورتم، روی دست‌هام، روی زانوهام که جمع‌شان کرده‌ بودم توی شکمم و عین خیالم هم نبود.
‌وقت‌هایی هست که آدم تعارف را با خودش و با کائنات کنار می‌گذارد. حالا این‌ که چطور و چرا بماند. اما یک‌باره انگار چراغی روشن شده و تو دیده‌ای که کجا ایستاده‌ای، دوروبرت را دیده‌ای، خالی و پر بودنش را دیده‌ای. این‌جور وقت‌ها دیگر انکار و شانه‌ خالی کردن و زیرآبی رفتن دردی را دوا نمی‌کند. دیده‌ای دیگر.
بعد گاهی نمی‌دانی با سنگینی چیزی که دیده‌ای چه‌کار کنی. هی می‌گویی این را کجای دلم بگذارم آخر؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم لعنتی؟
این‌جوری است که یک شب، می‌نشینی روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه و یک دل سیر گریه می‌کنی.

شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

Unbound

خیابان‌های عصرهای تابستانی/پاییزی را یا باید با کسی قدم زد یا قدم زد که به کسی رسید. وقتی که هیچ‌کدامشان را نداری، شلوغی و همهمه‌ی خیابان می‌شود عذاب الیم. همین است که عصرهای روزهای زوج که ماشین نیست و این همه خیابانِ کش‌دارِ تنها مانده تا خانه، دلگیرترین عصرهای دنیاست. همین است که صدای یاسمین لِوی توی گوش‌هات می‌شود قشنگ‌ترین صدای دنیا. همین است که هی راه می‌روی توی خیابان، خرده‌ریزهای به‌دردنخور می‌خری، برای بچه‌ها شکلک در می‌آوری، خیال‌بافی می‌کنی، می‌میری، هی می‌میری.