مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

With the time

تو که رفتی فکر کردم الان باید بروم سروقت دفترچه قرمزه. نرفتم. یادم هست که دوش ‌گرفتم، یک چیزی برای شام درست ‌کردم، لباس ‌شستم، یخچال را تمیز کردم، به گلدان‌ها آب دادم، به مامان تلفن زدم، شام خوردم، سی‌اس‌آی دیدم، اسپایدر بازی کردم. من خدای به تعویق انداختنم.
صبح هم که شد چیزی ننوشتم. هزارتا کار بود که باید انجام می‌دادم. بعدترها هم چیزی ننوشتم. این‌طور بود که تمام شدی. تمام شدی بی‌ این که یک‌جایی توی دفترچه قرمزه از تو نوشته باشم.

۱ نظر:

  1. خوب می نویسی الهام.

    البته کامنت جالبی نیست وقتی یکی داره از خود و چیزایی که بهش فکر می کنه می نویسه ولی...خوب می نویسی.

    پاسخحذف