شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

It must have been good, but I lost it somehow

تاریخ دقیقش را یادم نمی‌آید اما روز جمعه‌ای بود قبل از 22 خرداد. آنا دیشبش تلفن کرده بود که «می‌آیی؟» فردا صبحش مامان قابلمه‌ی غذا و شیشه‌ی ترشی به‌دست فرستادم پیش آنا. رفتیم پیاده‌روی کردیم و دوتا از این کاسه‌های آدمک‌وار کورن‌فلکس‌خوری چیتان‌فیتان برای خودمان خریدیم. بعد برگشتیم و ناهار خوردیم و ظرف‌ها را شستیم و ولو شدیم کف هال و You can kiss me on a Monday, a Monday, a Monday, it’s very very good خواندیم و خندیدیم و شکلات خوردیم.
این آخرین تصویر من از سرخوشی دخترانه‌ی بیست و هفت‌ سالگی است. بعد من بیست و هشت ساله شدم و سال هم شد سال بلا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر