شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

But my work was not yours; your eyes told me so

گاهی، شب‌ها بیدار می‌شوم و می‌ایستم توی بالکن و خیره می‌شوم به ردیف پنجره‌های ساختمان روبه‌رویی یا ماه توی آسمان. بعد (نه همیشه، اما گاهی) آرزو می‌کنم که کاش توی همان نوزده سالگی، همان شب، توی همان کوچه، قبول کرده بودم که با تو بیایم آن‌ور دنیا؛ کاش زندگی‌ام را مثل یک بسته‌ی کادوپیچ‌شده می‌گذاشتم توی دست‌هات و می‌گفتم: تا اینجا رساندمش، از امشب به بعد مال تو؛ کاش مامان یادم داده بود که یک لباس سفید راضی‌ام کند، که هی نخواهم ببینم، بدانم، بجنگم، فتح کنم؛ کاش مثل زن‌های خوشبخت توی سریال‌ها بودم: سربه‌زیر، قانع، سازش‌کار.
آن جور اگر بود، لابد بلد بودی که وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شوم و بی‌قرارم، دستت را بکشی روی موهایم و همان‌طور خواب‌آلوده بگویی: «هیس، بخواب» و من هم لابد بلد بودم بخوابم.

۱ نظر:

  1. Always torn by indecisiveness and dillemas till one day you go numb or find it... and then there's the unstable nature of things like unless, if, but, which will be that way forever and forever

    پاسخحذف