شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

After the rain has fallen

آقای همکار توی آن یکی اتاق زده زیر آواز:
« بادست نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم...»

تمام که می‌شود، من و میم گریه کرده‌ایم، سین هم فحش خانوادگی می‌دهد.


پ.ن. به هم قول داده‌ایم چهل روز غیبت و گله و شکایت نکنیم، تازه پانزده روزش گذشته. میان این همه خبر بد سه‌تایی در حال انفجاریم. سبزی‌فروش هم که توی خیابان داد می‌زند، دلمان می‌لرزد، بغضمان می‌ترکد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر