شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

F... You Dear

می‌خواهم بگویم ای توی روح آن کسی که این آهنگ أحلی دنيای الیسا را گذاشته اول برنامه‌ی دم افطار شبکه‌ی سه. بعد دقیقا وقتی که دهنت باز می‌شود که بخوانی «احترت اشكي ولا احكي ولا ابكي من فرحتي»، موسیقی قطع می‌شود و می‌مانی توی خماری. بعد همین‌طور تا آخر شب هی الکی برای خودت می‌خوانی که «احترت اشكي ولا احكي ولا ابكي من فرحتي» و هی به خودت می‌گویی تو «فرحتت» کجا بود آخر؟
فقط این‌ها را نوشتم که بگویم توی آن روحت!

شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

Shut the door and cover me

فکر می‌کنم خدا باید در ورژن بعدی آفرینش، برای آدمی‌زاد (یا هر موجود دیگری که قرار است چنین وضعیت گهی را روی زمین (یا هر خراب‌شده‌ی دیگری) تاب بیاورد) یک لاک هم تعبیه کند. جوری که آدم هر وقت خواست، بتواند دست و پایش را جمع کند و بخزد توی لاک و همان جا بماند. بی‌انصافی است که آدم را این‌جور بی‌پناه ول کرده‌اند روی زمین.

But my work was not yours; your eyes told me so

گاهی، شب‌ها بیدار می‌شوم و می‌ایستم توی بالکن و خیره می‌شوم به ردیف پنجره‌های ساختمان روبه‌رویی یا ماه توی آسمان. بعد (نه همیشه، اما گاهی) آرزو می‌کنم که کاش توی همان نوزده سالگی، همان شب، توی همان کوچه، قبول کرده بودم که با تو بیایم آن‌ور دنیا؛ کاش زندگی‌ام را مثل یک بسته‌ی کادوپیچ‌شده می‌گذاشتم توی دست‌هات و می‌گفتم: تا اینجا رساندمش، از امشب به بعد مال تو؛ کاش مامان یادم داده بود که یک لباس سفید راضی‌ام کند، که هی نخواهم ببینم، بدانم، بجنگم، فتح کنم؛ کاش مثل زن‌های خوشبخت توی سریال‌ها بودم: سربه‌زیر، قانع، سازش‌کار.
آن جور اگر بود، لابد بلد بودی که وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شوم و بی‌قرارم، دستت را بکشی روی موهایم و همان‌طور خواب‌آلوده بگویی: «هیس، بخواب» و من هم لابد بلد بودم بخوابم.

شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

It must have been good, but I lost it somehow

تاریخ دقیقش را یادم نمی‌آید اما روز جمعه‌ای بود قبل از 22 خرداد. آنا دیشبش تلفن کرده بود که «می‌آیی؟» فردا صبحش مامان قابلمه‌ی غذا و شیشه‌ی ترشی به‌دست فرستادم پیش آنا. رفتیم پیاده‌روی کردیم و دوتا از این کاسه‌های آدمک‌وار کورن‌فلکس‌خوری چیتان‌فیتان برای خودمان خریدیم. بعد برگشتیم و ناهار خوردیم و ظرف‌ها را شستیم و ولو شدیم کف هال و You can kiss me on a Monday, a Monday, a Monday, it’s very very good خواندیم و خندیدیم و شکلات خوردیم.
این آخرین تصویر من از سرخوشی دخترانه‌ی بیست و هفت‌ سالگی است. بعد من بیست و هشت ساله شدم و سال هم شد سال بلا.

شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

Sans Titre # 2

«این درد را در مقام سسار بایه‌خو تحمل نمی‌کنم. در این لحظه در مقام هنرمند، در مقام انسان و حتی موجود زنده‌ی ساده‌ای تحمل نمی‌کنم. این درد را در مقام کاتولیک، مسلمان یا کافر تحمل نمی‌کنم. امروز فقط تحمل می‌کنم. اگر سسار بایه‌خو هم نامیده نمی‌شدم این درد را تحمل می‌کردم. اگر هنرمند هم نبودم آن را تحمل می‌کردم. اگر انسان و یا حتی موجود زنده‌ای هم نبودم باز تحملش می‌کردم. اگر کاتولیک، مسلمان و کافر هم نبودم باز آن را تحمل می‌کردم. امروز در نازل‌ترین حد تحمل می‌کنم.
امروز فقط تحملش می‌کنم. در این لحظه بدون توضیح تحملش می‌کنم. دردم به قدری ریشه‌دار است که علت ندارد و بی‌علت هم نیست. علت می‌تواند چه باشد؟ کجاست علتی که چنان اهمیت داشته باشد که بتواند علت آن باشد؟… اگر دختر جوانی که دوستش داشتم مرده بود، همین درد را داشتم. اگر گردنم را از ته بریده بودند همین درد را داشتم. اگر زندگی جز این می‌بود، همین درد را داشتم. امروز در بالاترین حد تحمل می‌کنم.»

سسار بایه‌خو (شاعر پرویی)

شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

After the rain has fallen

آقای همکار توی آن یکی اتاق زده زیر آواز:
« بادست نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم...»

تمام که می‌شود، من و میم گریه کرده‌ایم، سین هم فحش خانوادگی می‌دهد.


پ.ن. به هم قول داده‌ایم چهل روز غیبت و گله و شکایت نکنیم، تازه پانزده روزش گذشته. میان این همه خبر بد سه‌تایی در حال انفجاریم. سبزی‌فروش هم که توی خیابان داد می‌زند، دلمان می‌لرزد، بغضمان می‌ترکد...

مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

You were my strength when I was weak

جایی بودیم. قهوه آوردند با شکر. تازه چند روز بود که با چندتا از دوست‌هام قرار گذاشته بودیم شکر و هله‌هوله نخوریم. از آن دوست‌ها کسی توی جمع نبود. بچه‌ها اصرار کردند که بخور، تو که قهوه‌خوری، یک قاشق شکر که به جایی بر نمی‌خورد. من داشتم پیش خودم حساب‌کتاب می‌کردم که خوب، شاید هم یک قاشق شکر اشکالی نداشته باشد. بعد تو انگار که دودلی‌ام را توی چشم‌هام دیده باشی، گفتی: «نه، اذیتش نکنین، بذارین به قولی که داده عمل کنه». کسی چیزی نگفت. قهوه‌ی شیرین هم دست‌نخورده توی فنجان ماند.
من اما از آن به بعد همیشه یادم بود که وقتی من دودل شدم، تو حواست بود. حواست بود...

مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

With the time

تو که رفتی فکر کردم الان باید بروم سروقت دفترچه قرمزه. نرفتم. یادم هست که دوش ‌گرفتم، یک چیزی برای شام درست ‌کردم، لباس ‌شستم، یخچال را تمیز کردم، به گلدان‌ها آب دادم، به مامان تلفن زدم، شام خوردم، سی‌اس‌آی دیدم، اسپایدر بازی کردم. من خدای به تعویق انداختنم.
صبح هم که شد چیزی ننوشتم. هزارتا کار بود که باید انجام می‌دادم. بعدترها هم چیزی ننوشتم. این‌طور بود که تمام شدی. تمام شدی بی‌ این که یک‌جایی توی دفترچه قرمزه از تو نوشته باشم.

Sans Titre # 1

...جایی توی آن کتاب نوشته بود: «به‌ اندازه‌ی کافی مورد دوست داشتن واقع نشده‌ای». چه چرند گنده‌ی دهان‌پرکنی. منظورم این است که کسی یا دوستت دارد یا دوستت ندارد. «به اندازه‌ی کافی مورد دوست داشتن واقع شدن» دیگر چه صیغه‌ی کوفتی‌ای است؟