مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

Letters I Never Sent # 1

«...دیشب دیدم هنوز برنامه مناظره‌های انتخاباتی را از روی در یخچال برنداشته‌ام. همان‌جا بود، میان تکه کاغذهای رنگیِ «مانتوها رو از خشک‌شویی بگیر» و «به کیمیا تلفن کن» و «ماست تموم شده». انگار یک تکه از من توی همان‌ روزها جا مانده. همان روزها که خوب بودم، که نگران کسی نبودم، کسی دیر نکرده بود، گم نشده بود، دلم با هر زنگ تلفنی نمی‌لرزید، قبل از خواب فکر نمی‌کردم اگر امشب آخرین شبی باشد که هنوز امیدواریم چه، کابوس نمی‌دیدم. همان روزها که دلم آرام می‌گرفت.
بعد آشپزی کردم. غذایی که تنها برای خفه کردن قاروقور شکم لعنتی‌ات بپزی، بدترین غذای دنیا از کار در می‌آید. یک قاشقش را هم نمی‌شد خورد. گذاشتمش توی یخچال. تلفن کردم به آنا. خبری نشده بود. گریه کردیم. بعد به هم دلداری دادیم. گفتیم: «پیداش می‌شه حتما». گفتیم: «اون کره‌بز که چیزیش نمی‌شه». گفتیم: «نذر می‌کنیم وقتی اومد سه‌تایی بریم روی دیوارا بنویسیم: برادر رفتگر...»
آنا مثل همیشه سرسختانه معتقد است که همه‌چیز خوب تمام می‌شود. من سعی می‌کنم جنازه‌ها را از یادم ببرم و باور کنم...»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر