تیر ۲۸، ۱۳۸۸

And I Wonder...

زمین هی می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، تا یک بعدازظهر گرم رخوتناک تیر‌ماه که با همکارهات نشسته‌اید و همین‌طور که سرهایتان را فرو کرده‌اید توی مانیتورها، وراجی می‌کنید و آسمان و ریسمان به هم می‌بافید. یعنی چاره دیگری ندارید، در بعدازظهرهای گرم رخوتناک یا باید خیال‌بافی کرد، یا وراجی.
وراجی‌هایتان نرمک‌نرمک می‌رسد به ابراز چندش از آدم‌هایی که خودشان را مرکز کائنات می‌دانند. بعد شما از آدم خودتان می‌گویید و همکار هم از آدم خودش. می‌گویید که رشته‌اش هم فلان بود، همکار هم می‌گوید بله، اصلا این فلانی‌ها همه‌شان یک‌جورهای ناجوری‌اند. بعد شما همین‌طور که حرف می‌زنید اسمش را می‌برید که بله مثلا قلیدون این‌جوری بود (واضح است که اسمش قلیدون نبوده البته، اما شما فرض کن قلیدون)، بعد همکار با یک جفت چشم گرد می‌گوید فلان قلیدون را می‌گویی که این‌جوری بود و آن‌جوری؟ که مادرش آن بود و پدرش این؟
تازه می‌فهمید که بله، آدم شما همان آدم همکارتان است. بعد شما در خودتان یک‌جور وظیفه ملی‌ـ‌ میهنی احساس می‌کنید که به کیانا بگویید، چون این آدم علاوه بر شما و همکارتان، آدم کیانا هم بوده. این‌جور می‌شود که شما و همکار و کیانا سه‌تایی از این که زمین این‌قدر، یعنی این‌قدر، گرد است، انگشت به دهان می‌مانید.
خواستم بگویم قلیدون‌ها مواظب باشید، زمین بدجوری کروی است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر