مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

Letters I Never Sent # 1

«...دیشب دیدم هنوز برنامه مناظره‌های انتخاباتی را از روی در یخچال برنداشته‌ام. همان‌جا بود، میان تکه کاغذهای رنگیِ «مانتوها رو از خشک‌شویی بگیر» و «به کیمیا تلفن کن» و «ماست تموم شده». انگار یک تکه از من توی همان‌ روزها جا مانده. همان روزها که خوب بودم، که نگران کسی نبودم، کسی دیر نکرده بود، گم نشده بود، دلم با هر زنگ تلفنی نمی‌لرزید، قبل از خواب فکر نمی‌کردم اگر امشب آخرین شبی باشد که هنوز امیدواریم چه، کابوس نمی‌دیدم. همان روزها که دلم آرام می‌گرفت.
بعد آشپزی کردم. غذایی که تنها برای خفه کردن قاروقور شکم لعنتی‌ات بپزی، بدترین غذای دنیا از کار در می‌آید. یک قاشقش را هم نمی‌شد خورد. گذاشتمش توی یخچال. تلفن کردم به آنا. خبری نشده بود. گریه کردیم. بعد به هم دلداری دادیم. گفتیم: «پیداش می‌شه حتما». گفتیم: «اون کره‌بز که چیزیش نمی‌شه». گفتیم: «نذر می‌کنیم وقتی اومد سه‌تایی بریم روی دیوارا بنویسیم: برادر رفتگر...»
آنا مثل همیشه سرسختانه معتقد است که همه‌چیز خوب تمام می‌شود. من سعی می‌کنم جنازه‌ها را از یادم ببرم و باور کنم...»

مرداد ۰۴، ۱۳۸۸

The March of Folly

عصاره‌ی خشک‌مغزی را یکی از مورخان در گفته‌ای درباره‌ی فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا و سردسته‌ی تاجداران یک‌دنده و خشک‌مغز بیان کرده است: «تجربه‌ی هیچ شکستی ایمان او را به برتری ذاتی سیاست خویش سست نمی‌کرد».
...
یکی از بی‌خردی‌های عمده‌ی آنها [پاپ‌های رنسانس] نادیده گرفتن احساسات و جنبش‌هایی بود که پیرامون‌شان نشو و نما می‌یافت. گوش‌شان به ناخرسندی‌ها بدهکار نبود، چشم‌شان شقوق دیگری را که از ناخرسندی‌ها نشأت می‌گرفت نمی‌دید، به هیچ تعرضی محل نمی‌گذاشتند، از بیم و هراس ناشی از بدرفتاری‌ها و خشم روزافزون ناشی از سوء‌حکومت خود نگران و اندیشناک نمی‌شدند، در نپذیرفتن تغییر لجوج و سرسخت و در نگه‌داری نظام حاکم فاسد تا سرحد حماقت یک‌دنده بودند.

«تاریخ بی‌خردی؛ از تروا تا ویتنام»، باربارا تاکمن، ترجمه‌ی حسن کامشاد

تیر ۲۸، ۱۳۸۸

And I Wonder...

زمین هی می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، تا یک بعدازظهر گرم رخوتناک تیر‌ماه که با همکارهات نشسته‌اید و همین‌طور که سرهایتان را فرو کرده‌اید توی مانیتورها، وراجی می‌کنید و آسمان و ریسمان به هم می‌بافید. یعنی چاره دیگری ندارید، در بعدازظهرهای گرم رخوتناک یا باید خیال‌بافی کرد، یا وراجی.
وراجی‌هایتان نرمک‌نرمک می‌رسد به ابراز چندش از آدم‌هایی که خودشان را مرکز کائنات می‌دانند. بعد شما از آدم خودتان می‌گویید و همکار هم از آدم خودش. می‌گویید که رشته‌اش هم فلان بود، همکار هم می‌گوید بله، اصلا این فلانی‌ها همه‌شان یک‌جورهای ناجوری‌اند. بعد شما همین‌طور که حرف می‌زنید اسمش را می‌برید که بله مثلا قلیدون این‌جوری بود (واضح است که اسمش قلیدون نبوده البته، اما شما فرض کن قلیدون)، بعد همکار با یک جفت چشم گرد می‌گوید فلان قلیدون را می‌گویی که این‌جوری بود و آن‌جوری؟ که مادرش آن بود و پدرش این؟
تازه می‌فهمید که بله، آدم شما همان آدم همکارتان است. بعد شما در خودتان یک‌جور وظیفه ملی‌ـ‌ میهنی احساس می‌کنید که به کیانا بگویید، چون این آدم علاوه بر شما و همکارتان، آدم کیانا هم بوده. این‌جور می‌شود که شما و همکار و کیانا سه‌تایی از این که زمین این‌قدر، یعنی این‌قدر، گرد است، انگشت به دهان می‌مانید.
خواستم بگویم قلیدون‌ها مواظب باشید، زمین بدجوری کروی است.

تیر ۱۴، ۱۳۸۸

Boulevard of Broken Dreams

چند روزی که غصه خوردی و گریه کردی، وقتش می‌رسد که یک فین گنده کنی و بروی پی زندگی‌ات. راه دیگری وجود ندارد. مثلا باید بروی خرید کنی، از آن خریدهایی که نمی‌دانی کیسه‌ها را چطور تا ماشین برسانی، یا باید کشک بادمجان درست کنی، با پیاز و سیر و گردوی فراوان، یا یک‌نفس تا خود دریا رانندگی کنی.
واقعیت، تازه آن وقت خودش را نشان می‌دهد، تازه آن‌وقت می‌فهمی که زمین به چرخیدن ادامه داده، آدم‌ها عاشق شده‌اند، بچه‌ها به دنیا آمده‌اند، هندوانه‌ها شیرین‌تر شده‌اند. حالا تو یکی کمی غمگین‌تر، کمی ساکت‌تر...

In her imagination she’s a universe away

آدم گاهی هم فکر می‌کند که اگر یک خراب‌شده‌ای برای نوشتن داشت، چه چیزها که نمی‌نوشت، چه حرف‌ها که نمی‌زد.
بعد همان آدم خراب‌شده‌دار که شد، می‌نشیند نگاه می‌کند به صفحه خالی، نوشتنش هم نمی‌آید...