دی ۰۹، ۱۳۸۸

نشستم همه‌ی ای‌میل‌ها را پاک کردم. نه تک‌تک،  فله‌ای، لیبل‌لیبل. بعد فکر کردم که چه دوست دارم میل‌باکس خالی بی‌تاریخ را که هیچی را یادت نمی‌اندازد. بعد پیازها را خرد کردم. گریه هم کردم. گفتم حالا که اشک دارد می‌آید بگذار زار هم بزنم که دل‌م سبک شود شاید. نشد البته. بعد فکر کردم که اگر این یک آگهی تلویزیونی بود، همین حالا باید یک مرد خوش‌ قد و بالای خوش‌قیافه‌ی جذاب می‌آمد توی آشپزخانه و بغلم می‌کرد و یک بسته از یک‌جور غذای آماده را می‌گذاشت روی میز که دیگر پیاز خرد نکنم. بعد هم‌دیگر را می‌بوسیدیم و همان‌جور در آغوش هم رو به دوربین لبخند می‌زدیم و خیلی خوش‌بخت بودیم لابد.
فین‌م را کشیدم بالا و پیازهای خردشده را ریختم توی ماهی‌تابه.

دی ۰۵، ۱۳۸۸

صبح که بیدار شدم، اگر کسی کنارم بود و می‌پرسید که به چی فکر می‌کنی، می‌گفتم به استیصال. خب کسی نبود و نپرسید. با این همه من از همان لحظه‌ی اول بیداری داشتم به استیصال فکر می‌کردم. استیصال فرق می‌کند با درماندگی، فرق می‌کند با بال‌بال زدن و به هیچ نرسیدن. توی «استیصال» استیصالی هست که توی درماندگی نیست. عرب‌ها به درآوردن تومور از بدن می‌گویند «استئصال الورم». استیصال چنین تصویری دارد. این که کسی با چاقویی، تیغی بیافتد به جان‌ت، قطع‌ت کند از دور و بر، بعد برت دارد و دورت کند از همه‌چیز. جوری که دیگر به جایی، به چیزی، به کسی وصل نباشی. استیصال این‌جوری است. دست‌کم توی ذهن من این‌جوری است. اصلا می‌خواهید استیصال را نشان‌تان بدهم؟ هاینریش بل، جایی توی «عقاید یک دلقک» می‌گوید: «یک واژه‌ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیک‌ها، بلکه تنها به دلقکی قکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌های‌ش می‌چکد.» خب، این تصویر یعنی استیصال. یک تصویر دیگر می‌خواهید؟ بروید توی همان صفحه‌های اول «گفتگو در کاتدرال» یوسا بگردید. جایی که کسی هی می‌پرسد که از کی، از کدام لحظه خودش را به گا داده است؟ این‌ها تصویر استیصال‌اند. اصلا ادبیات تصویر استیصال است. آدم مستاصل می‌شود و بعد می‌نویسد. آدم از استیصال پناه می‌برد به کلمه‌ها. و با این همه آدم هیچ‌وقت خلاص نمی‌شود از استیصال‌ش.

دی ۰۴، ۱۳۸۸

خورشیدکی که داشتم...

این روزها دارم چه‌کار می‌کنم؟ یعنی توی خلوت خودم، شب‌ها، خزیده زیر پتو، توی خواب و بیداری، یا روزها، وقتی که کتلت‌ها را سرخ می‌کنم، وقتی که خودمم، رها از همه. دارم نش‌خوار خاطرات می‌کنم در واقع. دارم آدم‌ها را بیرون می‌کشم از هزارتوهای مغز، می‌نشانم‌شان روبه‌روم. توی چشم‌های‌شان نگاه می‌کنم. می‌گذارم حرف بزنند. می‌گذارند حرف بزنم. حالا رسیده‌ام به نغمه. درست توی چنین شبی. چند ساعت دیگر که بگذرد، دم‌دمه‌های صبح، شش سال از مرگ نغمه می‌گذرد. شاید وقت‌ش باشد که بنویسم ازش. شاید وقت‌ش باشد.
نغمه توی زلزله‌ی بم مرد. هرجور که حساب کنی، آن شب نباید توی بم بوده باشد. اما بود و مرد. دانش‌جوی سال اول بود، معماری می‌خواند. رفته بود که ارگ بم را ببیند. چرا آن‌وقت؟ فصل امتحان‌های دانش‌گاه؟ هیچ‌وقت نفهمیدم. از کسی هم نپرسیدم. اهمیتی نداشت دیگر.
خبر زلزله که پخش شد، شکوه ـ مادرش ـ نشست پشت فرمان، رفت تا کرمان و بعد بم، بدن نغمه را تحویل گرفت، گذاشت روی صندلی عقب ماشین و برگشت تهران. حالا شش سال است که شکوه هر بار یادش می‌افتد، به زمین نگاه می‌کند و می‌گوید: «بچه‌م هیچی‌ش نبود، تن‌ش سالم بود، مثل برگ گل. از ترس مرده بود بچه‌م...» بعد دیگر چیزی نمی‌گوید. ما هم نمی‌گوییم. چه می‌شود گفت درباره‌ی دختر نوزده‌ساله‌ای که آن‌قدر ترسیده که مرده؟
من زیاد به نغمه فکر می‌کنم. به آن بار آخر که توی پله‌های خانه‌مان خداحافظی کردیم. به موهای بلند لخت‌ش که وقتی خم می‌شد و سینی چای را می‌گرفت جلوی آدم، می‌ریخت روی شانه‌هاش. این پررنگ‌ترین تصویری است که از نغمه برای من باقی مانده.
توی گورستان امام‌زاده طاهر دفن‌ش کردند. من نرفتم. نه برای خاک‌سپاری، نه هیچ‌وقت دیگر. نخواستم تصویر دختری که سینی چای را آن‌جوری می‌گرفت جلوی آدم از ذهن‌م پاک شود. با این همه هیچ‌وقت رها نشدم از تصور نغمه، نغمه‌ی کوچولوی دوست‌داشتنی، توی لحظه‌های آخر. چه‌قدر ترسیده دخترک؟ چه‌قدر ترسیده؟

دی ۰۳، ۱۳۸۸

از صبح تا حالا خاطره‌ی یک صبح زمستانی، احتمالا پنج یا شش سال پیش، افتاده به جانم. فکر می‌کنم یک‌وقتی نزدیک ظهر، مثلا ساعت یازده، توی یک روز ابری زمستانی. از آن روزهایی که آسمان خاکستری است،‌ زمین خاکستری است، شهر خاکستری است. من اما خاکستری نبودم آن روز. داشتیم با یاسمن و چندتای دیگر از هم‌کلاسی‌هام امیرآباد را مستقیم می‌آمدیم پایین. قبل‌ش توی دانش‌گاه با حامد شطرنج بازی کرده بودیم، حتی یادم هست که سر مجاز بودن یا نبودن قلعه کوچک و قلعه بزرگ یکی‌‌به‌دو کردیم. بعد من حامد را مات کردم. چهار بار. اصلا شاید چون حامد را مات کرده بودم، خاکستری نبودم. خلاصه این که ما چندتا دختر بیست‌ودو‌-سه‌ساله بودیم که سرخوش، توی یک روز زمستانی خاکستری، داشتیم امیرآباد را گز می‌کردیم. بعد یاسمن جک گفت. جک‌ش را هم دقیقا یادم هست که چی بود، اما خب، حالا خود جک مهم نیست. یعنی اگر بگویم هم، آن‌قدری که ما آن روز به‌خاطر آن جک خندیدیم، نمی‌خندید. چون همه می‌دانند که میزان خنده‌دار بودن هر جک، تابعی است از گوینده، موقعیت تعریف شدن و محتوای جک، که البته محتوا کم‌اهمیت‌ترین عامل است. جان کلام این که آن جک درباره‌ی تعریف «سرعت در آن واحد» بود و ما چندتا دختر بیست‌ودو‌ـ‌ سه‌ساله بعد از آن روز این «سرعت در آن واحد» را به هر بهانه‌ای چاشنی حرف زدن‌های‌مان می‌کردیم. 
حالا که چی؟ حالا که هیچی. فقط می‌خواستم بنویسم از روز زمستانی خاکستری‌ای که خوب بود. گیرم که خیلی وقت پیش بوده باشد.

دی ۰۱، ۱۳۸۸

لی‌لی که مرد، ننوشتم ازش. آدم می‌ترسد که از این‌جور چیزها بنویسد. حداقل من می‌ترسم. لی‌لی، لیلی بود توی شناس‌نامه، اما دوست داشت اسمش را «لی‌لی» بنویسد. برای من فرقی نمی‌کرد. هرجور که او می‌خواست. ندیم او بودم، نه‌ ندیم «ی» یا «یـ». لی‌لی می‌نوشتمش، لی‌لی صداش می‌کردم.
لی‌لی آن‌ور دنیا مرد. توی یکی از بیمارستان‌های اتاوا. اگر زنده مانده بود، آبان ام‌سال سی و چهار ساله می‌شد. نماند. یکی دو سالی با سرطان جنگید تا این که یک روز صبح، اوائل شهریور، جمال، شوهرش، ای‌میل زد که لی‌لی مرد.
از لی‌لی ننوشتم. انگار که نوشتن مردنش را واقعی می‌کرد. آدم یک‌جایی، توی گوشه‌کنارهای دلش می‌خواهد خیال کند که هنوز زنی آن‌ور دنیا زندگی می‌کند که اسمش لیلی است، اما لی‌لی را دوست‌تر دارد و عادت دارد با جوراب پشمی بخوابد.
مهران، هم‌بازی بچگی‌هام، دی‌شب مرد. توی یکی از بیمارستان‌های تهران. بابا که تلفن کرد و گفت، گریه نکردم. دو سه ساعتی گذشت تا باورم شود که دیگر وقتی عصبانی می‌شود، لبش را آن‌جوری گاز نمی‌گیرد، که دیگر تندتند سیگار نمی‌کشد، که دیگر ادای بچگی‌های مرا در نمی‌آورد توی همه‌ی مهمانی‌ها.
ام‌شب نمی‌دانم چرا، اما باید می‌نوشتم از مهران و لی‌لی. آدم‌هایی که از دست‌شان داده‌ام برای همیشه. یک روز هم باید بنویسم از نغمه. آن‌وقت شاید کم‌تر دل‌تنگ شوم.

آذر ۲۶، ۱۳۸۸

Fragile

بیدار می‌شود، زود، مثل روزهای کاری. عادت کرده است. نیم‌ساعتی توی تخت می‌ماند، با چشم‌های بسته، اما بیدار، به‌شکل گریزناپذیری بیدار. می‌غلتد. بلند می‌شود. لباس می‌پوشد. می‌رود سمت آشپزخانه. پابرهنه. پابرهنه بودن را دوست دارد. از تماس پوست کف پاهاش با سنگ سرد لذت می‌برد.
اما این چیزی است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی فراموش می‌کند. توصیف‌کننده‌ی بیرونی درباره‌‌اش خواهد گفت: زنی با قد و وزن متوسط، پوست سفید، چشم‌های روشن، شلوار جین آبی روشن، بلوز سفید، موهای شانه‌نکرده اما نه خیلی وحشی. زنی تازه‌بیدارشده. توصیف‌کننده‌ی بیرونی پابرهنگی‌ زن را فراموش می‌کند.
کتری را پر از آب می‌کند و می‌گذارد روی اجاق‌گاز. ظرف‌های شسته‌شده‌ی توی سبد را می‌گذارد توی کابینت‌ها. یکی دو بشقاب و لیوان باقی‌مانده از دیشب را می‌شوید. میز صبحانه را می‌چیند. تا جوش آمدن آب، می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند، موهاش را شانه می‌کند و جمع می‌کند بالای سرش، کرم روز می‌زند. چای را دم می‌کند. تخت‌خواب را مرتب می‌کند. دراز می‌کشد روی تخت مرتب‌شده و کتاب می‌خواند.
برمی‌گردد توی آشپزخانه. صبحانه می‌خورد. به‌آهستگی. عجله‌ای ندارد. پنج‌شنبه‌ها را به‌ همین دلیل دوست دارد: این آهستگی معلق در هوا، این کندی رخوت‌ناک. بساط صبحانه را جمع می‌کند. ظرف‌ها را می‌شوید.
زن غمگین است. توصیف‌کننده‌ی بیرونی این را هم فراموش می‌کند. نه، درستش این است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی اندوه زن را نمی‌بیند. اندوه زن موجودیتی مستقل است که تمایل به پنهان شدن دارد، اندوه و پابرهنگی زن...

آذر ۲۱، ۱۳۸۸

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟

حرف‌هایی هم هست که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویی، هیچ‌جا هم نمی‌نویسی. می‌گذاری‌شان توی گاوصندوق حافظه‌ات، لا‌به‌لای حرف‌های شب‌مانده‌ی فراموش‌شده، لابه‌لای انبوه صداها و تصویرها.
تا شبی مثل امشب که آوار شوند روی سرت. تا شبی مثل امشب.

آذر ۱۹، ۱۳۸۸

A couple of light years ago

دارم فایل‌های عکس‌های قدیمی را مرتب می‌کنم. میان‌شان عکسی هست از من، با موهای بلند و سیاه. موها را جمع کرده‌ام بالای سرم، یک بلوز آبی روشن، با آن گردن‌بند طلایی کوچک. عکس توی خانه‌ی او گرفته شده. این را از دیوار و میز و صندلی می‌فهمم. یادم نمی‌آید که عکس کی گرفته شده، قبلش چه‌کار می‌کرده‌ایم؟ بعدش؟ من لیوان چای به‌دست دارم روزنامه می‌خوانم. عکس را باید او گرفته باشد. من حواسم به دوربین نبوده. از تمام عکس انگشت‌هام را دوست دارم که بلند و کشیده‌اند و نگاهم که به روزنامه‌ است. حواس‌پرتم توی عکس و من عکس‌های حواس‌پرت را دوست داشته‌ام همیشه. اما این یکی را نه. این یکی را که دوربین دست او بوده و یک لحظه از من را ثبت کرده است. بی‌هیچ رنگ‌وبویی. بی‌هیچ متنی. بی‌هیچ ردی از زمان محاط. عکس بی‌رحمانه بقیه‌ی ثانیه‌های آن روز را بلعیده است. لابد آن روز دوستش داشته‌ام، لابد بوسیده‌امش، لابد قلبم تندتند زده از دیدنش، لابد پله‌ها را سه‌تا یکی دویده‌ام تا زودتر برسم بهش و عکس همه‌ی این‌ها را بلعیده است.

پاکش می‌کنم.

آذر ۱۳، ۱۳۸۸

I hate the world today

یکی بیاید به جهان هستی بگوید که الان وقتش نیست، که الان وقتش نیست من این‌جوری هی بغض کنم، هی آرواره‌هام درد بگیرند از شدت بغض. یکی بیاید به جهان هستی بفهماند که نه، الان نه، لطفا الان نه. الان چه وقت پی‌ام‌اس است آخر؟ الان چه وقت این‌جور دل‌نازک شدن است؟ چه وقت هی الکی بهانه گرفتن؟ هی خواستن و نداشتن؟
یکی بیاید به جهان هستی بگوید که من امشب می‌خواهم بروم عروسی و انتحاری برقصم، که فردا شب می‌خواهم بروم مهمانی و دیوانه باشم. یکی چند ساعتی بدزددم از جهان هستی لطفا.

آذر ۰۸، ۱۳۸۸

Now I'm only falling apart

غمگینم. غمگینم. از آن غم‌های بی‌‌امان، بی‌دلیل، بی‌درمان. ادای آدم‌های شاد را در می‌آورم و این چیزی از غم کم نمی‌کند. غم می‌ماند همین‌جا، توی چشم‌هام، توی گلوم، راه نفس را می‌بندد. شب‌ها توی خانه راه می‌روم و هی چشم‌ها پر اشک، هی بغض، کشنده. بهانه می‌آورم برای قرمزی چشم‌هام: حساسیت، شامپو، خواب... خسته‌ام. غم نمی‌رود. می‌نشیند کنارم، می‌نشیند روی بودنم، دراز می‌کشد روی تختم، سرش را می‌گذارد روی بالشم. خوابم می‌برد. غم نمی‌رود. بیدار می‌شوم. غم نمی‌رود. هی شبی هزار بار، هی حسرت خواب، هی حسرت فراموشی. هی شعر، هی «چگونه جنگ تو را در قلب من دگرگون کرد»، هی «ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده»، هی «کولی، دلی کنده دارم،‌ با خود ببر زین دیارم»، هی «مامان! من شاعری بلد نیستم، در نمازخانه‌ی قلبم، شعر می‌خوانند دیگران»... غم نمی‌رود.

پ.ن. شعرها به‌ترتیب از غاده السمان، سعدی، سیمین بهبهانی و مایاکوفسکی.

آذر ۰۳، ۱۳۸۸

و أنا کالطفلة في يده...

می‌خواهم از این روزها بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌رسد جز این که مردی هست که لب‌هام را جوری می‌بوسد که کبود می‌شوند.

آبان ۱۰، ۱۳۸۸

Remember how we laughed away the hours

صفحه‌ی اول «کتاب دل‌واپسی» نوشته‌ام «27 فروردین 86 ـ همراه آذر از نشر باغ (آقای ریش‌پروفسوری)». آن‌وقت‌ها آذر تصمیم داشت یک روز آقای ریش‌پروفسوری نشر باغ را دعوت کند که بیاید با ما سالاد پر از سرکه‌ی بالزامیک بخورد؛ اما این یک ماجرای دیگر است.

کتاب را باید همان‌وقت‌ها خوانده باشم. وقتی که هنوز عادت داشته‌ام زیر بعضی جمله‌ها خط بکشم و توی حاشیه‌ی کتاب ریز‌ریز بنویسم. آیدا که ازش نوشت، یادش افتادم. گذاشتمش توی کیفم که عصرها توی راه بخوانم. حالا بعضی عصرها، کتاب را از کیفم درمی‌آورم، همین‌جوری بازش می‌کنم و دوباره می‌خوانم:

«هرکس هستی خود را یک‌نواخت اداره کند، عاقل است؛ چه در آن صورت هر حادثه‌ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می‌شود... انسان باید هستی را یک‌نواخت شکل دهد، تا یک‌نواخت نشود»، بعدتر: «می‌‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم زندگی کنم و زندگی‌ام را به گردن بکشانم. انگار گردنم گردن گاو نر تنومندی است» و جایی دیگر: «خوابم می‌آید، مدام خوابم می‌آید، احاطه‌شده در همه‌چیز خوابم می‌آید...».

می‌خوانم و به یک‌نواختی فکر می‌کنم، به گردن گاو نر تنومند، به خواب، به روسری‌ای با طرح یکی از نقاشی‌های ونگوگ، به دو دختری که 27 فروردین 86 توی کتاب‌فروشی خندیده‌اند لابد.

مهر ۲۷، ۱۳۸۸

But you've always been there

این یک پست خصوصی تشکرآمیز است. این یک دوستت دارم مکتوب است. نه برای سروشکل جدید اینجا دخترک یا برای آن گوش‌واره‌های آبی که سه سال پیش به من هدیه دادی و هنوز هم مثل همان روز اول دوست‌شان دارم. این یک دوستت‌ دارم مکتوب است برای همه‌ی شب‌هایی که با هم صبح کردیم، برای کانتری‌برگر هوس کردن‌مان، برای خنده‌های‌مان توی نمایش‌گاه کتاب، برای خاطره‌ی پوستر خانه‌ی هنرمندان و لوبیاپلو با کلم، برای تصور جام توی دست‌های گتوزو و ولو شدن از خنده، برای توضیح‌هایی که نخواستی هیچ‌وقت، برای غیبت‌های نیمه‌شبانه، برای کتاب‌ خریدن‌های‌مان، برای تاریخ مشروطه‌ خواندن‌های‌مان، برای روز زنجیره‌ی سبز، برای پیاده‌روی‌های‌مان، برای بودن‌هات، شنیدن‌هات، گفتن‌هات. این یک دوستت دارم مکتوب است کیانا، برای دوام آوردن‌مان.

مهر ۲۱، ۱۳۸۸

And so it is

غمگینم، غمگینم، غمگینم. این تنها کلمه‌ای است که پیدا می‌کنم. صبح با سردرد شدید و چشم‌های پف‌کرده آمدم سر کار. شب‌هایی هستند که یک نفر باید کنارت باشد تا محکم بغلت کند و مطمئن شوی دنیا خالی نشده است. شب‌هایی هستند که نباید تنها صبح شوند. صبح‌هایی هستند که از هنوز زنده بودنت تعجب می‌کنی.

مهر ۱۹، ۱۳۸۸

Don’t push me, I'll fight it

می‌دانی؟ من عاشق شرلوک هلمزم، عاشق هورشیو کین، عاشق گیل گریسام. من همه‌ی سریال‌های پلیسی را بلدم. سرگرمی شب‌هام این است که حدس بزنم قاتل کیست، که آگهی‌ها که شروع شدند، پابرهنه بدوم توی آشپزخانه و شیرقهوه درست کنم و خودم را درست به‌موقع برسانم جلوی تلویزیون، که وقتی گیدئون، پروفایل احتمالی قاتل را می‌گوید، ذوق کنم از استدلال‌هاش.
اما همین، قضیه اینجا تمام می‌شود. من زندگی پلیسی دوست ندارم، هیچ‌وقت نداشته‌ام. پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه‌ توی زندگی واقعی حالم را به هم می‌زنند. خوشم نمی‌آید که کسی پشت تلفن ادا و اصول در بیاورد که حدس بزن کی‌ام و نزدیک شدی و دور شدی و از این مزخرفات. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که تا گوشی را برمی‌داری اسم‌شان را می‌گویند و آزمون هوش نمی‌گیرند. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که می‌ایستند روبه‌روت و حرف می‌زنند. آدم‌های واقعی‌ لمس‌شدنی را ترجیح می‌دهم به سیکرت ادمایررهای رمانتیک ترسویی که قایم می‌شوند و باید پیداشان کنی از هزارتوی نامه‌ها و ای‌میل‌ها و یادداشت‌های بی‌نام‌ونشان.
این است که وقتی می‌آیی چیزی را که سال‌ها پیش نوشته‌ام، از آرشیوهای بی‌دروپیکر این دنیای مجازی پیدا می‌کنی و بی هیچ نام‌ونشانی می‌چسبانی به دیوار خانه‌ام که شناختت را از من به رخم بکشی، شیفته‌ی هوشت نمی‌شوم، شانه بالا می‌اندازم و رد می‌شوم. گفتم که پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه حالم را به هم می‌زنند.

مهر ۱۲، ۱۳۸۸

Whirling in an arc of sadness

میم می‌پرسد که «خوبی؟» می‌گوید «هی چشمات پر اشکن انگار». می‌پرسد که «از دست من ناراحتی؟» می‌گویم که خوبم. می‌گویم که مال پاییز است. می‌گویم که نه، نه از دست تو.
آنا فکر می‌کند که من همه‌چیز را اورآنالایز می‌کنم، می‌گوید که باید یاد بگیرم بعضی وقت‌ها حساب و کتاب کردن برای بعد را بگذارم کنار، باید بلد باشم خودم را رها کنم توی بغل همین‌حالا، همین لحظه.
من هر شب، وقتی کتاب را می‌بندم و چراغ مطالعه را خاموش می‌کنم، وقتی آلارم‌کلاک گوشی‌ام را تنظیم می‌کنم روی پنج‌ و چهل دقیقه‌ی فردا صبح، وقتی پرده را کمی کنار می‌زنم که باد شبانه‌ی پاییز بپیچد توی اتاق و پتو را تا روی گوش‌هام می‌کشم بالا، همه‌ی این‌ها را به خودم می‌گویم. بعد به همه‌ی این حرف‌ها جواب می‌دهم؛ تک‌تک، به‌روشنی، متقاعدکننده. من هر شب به خودم و دیگران نشان می‌دهم که حق با من است، که تا همین‌جا کافی‌ست، که بهتر است برگردیم به قبل‌ترها.
صبح که می‌شود همه‌ی دلایل دوباره هیچ می‌شوند و من هنوز همان‌جای دیشب ایستاده‌ام.

مهر ۱۱، ۱۳۸۸

you know, I don't believe in a fairytale end

چیزهایی هست که من به شما نمی‌گویم آقا. مثلا صبح که همدیگر را توی پله‌ها می‌بینیم، نمی‌گویم که به‌نظرم صبح دلگیری است یا نمی‌گویم که دیشب افتضاح و هزارپاره خوابیده‌ام یا نمی‌گویم که هربار نامجو می‌خواند «نماز شام غریبان...» گریه می‌کنم یا نمی‌گویم که صبح‌ها دوست دارم زیر دوش مسواک بزنم یا نمی‌گویم که عاشق آن صحنه‌ی آبی‌ام که ژولی قندش را می‌زند توی فنجان و منتظر می‌ماند تا آهسته‌آهسته قهوه تمام قند را بگیرد. من فقط لبخند می‌زنم و چیزی می‌گویم که شما هم لبخند بزنید و می‌روم توی اتاقم. بعدتر هم که می‌آیید توی اتاق که ماگ چای به‌دست، گپ صبح‌گاهی سیاسی/اجتماعی‌ بزنیم، حواسم هست که بخندم و حرف‌های جالب بزنم و شکلاتی را که دوست دارید بگذارم روی میز، اما یادم هم هست که شما یک غریبه‌اید. شما هم یادتان باشد که یک غریبه‌اید و چیزهایی هست که به شما نمی‌گویم آقا.

مهر ۰۴، ۱۳۸۸

The Day Before You Came

من داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر. صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی می‌خوردم با شیر کم‌چربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیاده‌روی کنم، شنبه‌ها می‌رفتم کریم‌خان و کتاب می‌خریدم، گاهی تنها می‌رفتم سینما، از همه‌ی مهمانی‌ها و معاشرت‌های بیش‌ از پنج نفر شانه خالی می‌کردم، روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیه‌های کوچولوی الکی می‌خریدم برای دوست‌هام، بعضی روزها موبایلم را خاموش می‌کردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم، غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.
من داشتم زندگی می‌کردم. من معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمی‌فهمیدم تن چه بی‌قرار می‌شود گاهی، نمی‌دانستم شب‌هایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوه‌ات جا مانده باشد چه سنگین‌اند، نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابان‌ها تنها راه می‌رفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...

شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

Un homme et une femme

ببین، من خوب می‌دانم که نمی‌ماند؛ می‌دانم که این یک خواستن ممنوع محرمانه است؛ که هی باید حواسمان باشد کسی ما را با هم نبیند؛ که هی باید یادم باشد دستش را نگیرم؛ که هی باید به کسی چیزی نگویم؛ که هی حرف بیاید تا لب‌هام و خفه‌اش کنم؛ که هی باید وقتی کسی می‌پرسد لبخندهای جولیا رابرتزی‌ات مال چیست، از خودم قصه‌ی مزخرفی بسازم؛ که هی ننویسم ازش. اما نمی‌دانی چه زنی می‌سازد از من، از آن زن‌ها که بلدند توی همه‌ی آینه‌ها بخندند، که بلدند با هر آهنگی برقصند، که ضربان قلب‌شان ریتم دارد. نمی‌دانی چه قدی می‌کشم کنارش.

شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

Every now and then I fall apart

همان‌جا روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گفتم خجالت ندارد که، گاهی گریه می‌شود راه نفس آدمی‌زاد، نفس بکش دختر، نفس بکش. اشک‌هام تندتند می‌ریختند روی صورتم، روی دست‌هام، روی زانوهام که جمع‌شان کرده‌ بودم توی شکمم و عین خیالم هم نبود.
‌وقت‌هایی هست که آدم تعارف را با خودش و با کائنات کنار می‌گذارد. حالا این‌ که چطور و چرا بماند. اما یک‌باره انگار چراغی روشن شده و تو دیده‌ای که کجا ایستاده‌ای، دوروبرت را دیده‌ای، خالی و پر بودنش را دیده‌ای. این‌جور وقت‌ها دیگر انکار و شانه‌ خالی کردن و زیرآبی رفتن دردی را دوا نمی‌کند. دیده‌ای دیگر.
بعد گاهی نمی‌دانی با سنگینی چیزی که دیده‌ای چه‌کار کنی. هی می‌گویی این را کجای دلم بگذارم آخر؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم لعنتی؟
این‌جوری است که یک شب، می‌نشینی روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه و یک دل سیر گریه می‌کنی.

شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

Unbound

خیابان‌های عصرهای تابستانی/پاییزی را یا باید با کسی قدم زد یا قدم زد که به کسی رسید. وقتی که هیچ‌کدامشان را نداری، شلوغی و همهمه‌ی خیابان می‌شود عذاب الیم. همین است که عصرهای روزهای زوج که ماشین نیست و این همه خیابانِ کش‌دارِ تنها مانده تا خانه، دلگیرترین عصرهای دنیاست. همین است که صدای یاسمین لِوی توی گوش‌هات می‌شود قشنگ‌ترین صدای دنیا. همین است که هی راه می‌روی توی خیابان، خرده‌ریزهای به‌دردنخور می‌خری، برای بچه‌ها شکلک در می‌آوری، خیال‌بافی می‌کنی، می‌میری، هی می‌میری.

شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

F... You Dear

می‌خواهم بگویم ای توی روح آن کسی که این آهنگ أحلی دنيای الیسا را گذاشته اول برنامه‌ی دم افطار شبکه‌ی سه. بعد دقیقا وقتی که دهنت باز می‌شود که بخوانی «احترت اشكي ولا احكي ولا ابكي من فرحتي»، موسیقی قطع می‌شود و می‌مانی توی خماری. بعد همین‌طور تا آخر شب هی الکی برای خودت می‌خوانی که «احترت اشكي ولا احكي ولا ابكي من فرحتي» و هی به خودت می‌گویی تو «فرحتت» کجا بود آخر؟
فقط این‌ها را نوشتم که بگویم توی آن روحت!

شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

Shut the door and cover me

فکر می‌کنم خدا باید در ورژن بعدی آفرینش، برای آدمی‌زاد (یا هر موجود دیگری که قرار است چنین وضعیت گهی را روی زمین (یا هر خراب‌شده‌ی دیگری) تاب بیاورد) یک لاک هم تعبیه کند. جوری که آدم هر وقت خواست، بتواند دست و پایش را جمع کند و بخزد توی لاک و همان جا بماند. بی‌انصافی است که آدم را این‌جور بی‌پناه ول کرده‌اند روی زمین.

But my work was not yours; your eyes told me so

گاهی، شب‌ها بیدار می‌شوم و می‌ایستم توی بالکن و خیره می‌شوم به ردیف پنجره‌های ساختمان روبه‌رویی یا ماه توی آسمان. بعد (نه همیشه، اما گاهی) آرزو می‌کنم که کاش توی همان نوزده سالگی، همان شب، توی همان کوچه، قبول کرده بودم که با تو بیایم آن‌ور دنیا؛ کاش زندگی‌ام را مثل یک بسته‌ی کادوپیچ‌شده می‌گذاشتم توی دست‌هات و می‌گفتم: تا اینجا رساندمش، از امشب به بعد مال تو؛ کاش مامان یادم داده بود که یک لباس سفید راضی‌ام کند، که هی نخواهم ببینم، بدانم، بجنگم، فتح کنم؛ کاش مثل زن‌های خوشبخت توی سریال‌ها بودم: سربه‌زیر، قانع، سازش‌کار.
آن جور اگر بود، لابد بلد بودی که وقتی نیمه‌شب بیدار می‌شوم و بی‌قرارم، دستت را بکشی روی موهایم و همان‌طور خواب‌آلوده بگویی: «هیس، بخواب» و من هم لابد بلد بودم بخوابم.

شهریور ۰۵، ۱۳۸۸

It must have been good, but I lost it somehow

تاریخ دقیقش را یادم نمی‌آید اما روز جمعه‌ای بود قبل از 22 خرداد. آنا دیشبش تلفن کرده بود که «می‌آیی؟» فردا صبحش مامان قابلمه‌ی غذا و شیشه‌ی ترشی به‌دست فرستادم پیش آنا. رفتیم پیاده‌روی کردیم و دوتا از این کاسه‌های آدمک‌وار کورن‌فلکس‌خوری چیتان‌فیتان برای خودمان خریدیم. بعد برگشتیم و ناهار خوردیم و ظرف‌ها را شستیم و ولو شدیم کف هال و You can kiss me on a Monday, a Monday, a Monday, it’s very very good خواندیم و خندیدیم و شکلات خوردیم.
این آخرین تصویر من از سرخوشی دخترانه‌ی بیست و هفت‌ سالگی است. بعد من بیست و هشت ساله شدم و سال هم شد سال بلا.

شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

Sans Titre # 2

«این درد را در مقام سسار بایه‌خو تحمل نمی‌کنم. در این لحظه در مقام هنرمند، در مقام انسان و حتی موجود زنده‌ی ساده‌ای تحمل نمی‌کنم. این درد را در مقام کاتولیک، مسلمان یا کافر تحمل نمی‌کنم. امروز فقط تحمل می‌کنم. اگر سسار بایه‌خو هم نامیده نمی‌شدم این درد را تحمل می‌کردم. اگر هنرمند هم نبودم آن را تحمل می‌کردم. اگر انسان و یا حتی موجود زنده‌ای هم نبودم باز تحملش می‌کردم. اگر کاتولیک، مسلمان و کافر هم نبودم باز آن را تحمل می‌کردم. امروز در نازل‌ترین حد تحمل می‌کنم.
امروز فقط تحملش می‌کنم. در این لحظه بدون توضیح تحملش می‌کنم. دردم به قدری ریشه‌دار است که علت ندارد و بی‌علت هم نیست. علت می‌تواند چه باشد؟ کجاست علتی که چنان اهمیت داشته باشد که بتواند علت آن باشد؟… اگر دختر جوانی که دوستش داشتم مرده بود، همین درد را داشتم. اگر گردنم را از ته بریده بودند همین درد را داشتم. اگر زندگی جز این می‌بود، همین درد را داشتم. امروز در بالاترین حد تحمل می‌کنم.»

سسار بایه‌خو (شاعر پرویی)

شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

After the rain has fallen

آقای همکار توی آن یکی اتاق زده زیر آواز:
« بادست نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم...»

تمام که می‌شود، من و میم گریه کرده‌ایم، سین هم فحش خانوادگی می‌دهد.


پ.ن. به هم قول داده‌ایم چهل روز غیبت و گله و شکایت نکنیم، تازه پانزده روزش گذشته. میان این همه خبر بد سه‌تایی در حال انفجاریم. سبزی‌فروش هم که توی خیابان داد می‌زند، دلمان می‌لرزد، بغضمان می‌ترکد...

مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

You were my strength when I was weak

جایی بودیم. قهوه آوردند با شکر. تازه چند روز بود که با چندتا از دوست‌هام قرار گذاشته بودیم شکر و هله‌هوله نخوریم. از آن دوست‌ها کسی توی جمع نبود. بچه‌ها اصرار کردند که بخور، تو که قهوه‌خوری، یک قاشق شکر که به جایی بر نمی‌خورد. من داشتم پیش خودم حساب‌کتاب می‌کردم که خوب، شاید هم یک قاشق شکر اشکالی نداشته باشد. بعد تو انگار که دودلی‌ام را توی چشم‌هام دیده باشی، گفتی: «نه، اذیتش نکنین، بذارین به قولی که داده عمل کنه». کسی چیزی نگفت. قهوه‌ی شیرین هم دست‌نخورده توی فنجان ماند.
من اما از آن به بعد همیشه یادم بود که وقتی من دودل شدم، تو حواست بود. حواست بود...

مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

With the time

تو که رفتی فکر کردم الان باید بروم سروقت دفترچه قرمزه. نرفتم. یادم هست که دوش ‌گرفتم، یک چیزی برای شام درست ‌کردم، لباس ‌شستم، یخچال را تمیز کردم، به گلدان‌ها آب دادم، به مامان تلفن زدم، شام خوردم، سی‌اس‌آی دیدم، اسپایدر بازی کردم. من خدای به تعویق انداختنم.
صبح هم که شد چیزی ننوشتم. هزارتا کار بود که باید انجام می‌دادم. بعدترها هم چیزی ننوشتم. این‌طور بود که تمام شدی. تمام شدی بی‌ این که یک‌جایی توی دفترچه قرمزه از تو نوشته باشم.

Sans Titre # 1

...جایی توی آن کتاب نوشته بود: «به‌ اندازه‌ی کافی مورد دوست داشتن واقع نشده‌ای». چه چرند گنده‌ی دهان‌پرکنی. منظورم این است که کسی یا دوستت دارد یا دوستت ندارد. «به اندازه‌ی کافی مورد دوست داشتن واقع شدن» دیگر چه صیغه‌ی کوفتی‌ای است؟

مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

Letters I Never Sent # 1

«...دیشب دیدم هنوز برنامه مناظره‌های انتخاباتی را از روی در یخچال برنداشته‌ام. همان‌جا بود، میان تکه کاغذهای رنگیِ «مانتوها رو از خشک‌شویی بگیر» و «به کیمیا تلفن کن» و «ماست تموم شده». انگار یک تکه از من توی همان‌ روزها جا مانده. همان روزها که خوب بودم، که نگران کسی نبودم، کسی دیر نکرده بود، گم نشده بود، دلم با هر زنگ تلفنی نمی‌لرزید، قبل از خواب فکر نمی‌کردم اگر امشب آخرین شبی باشد که هنوز امیدواریم چه، کابوس نمی‌دیدم. همان روزها که دلم آرام می‌گرفت.
بعد آشپزی کردم. غذایی که تنها برای خفه کردن قاروقور شکم لعنتی‌ات بپزی، بدترین غذای دنیا از کار در می‌آید. یک قاشقش را هم نمی‌شد خورد. گذاشتمش توی یخچال. تلفن کردم به آنا. خبری نشده بود. گریه کردیم. بعد به هم دلداری دادیم. گفتیم: «پیداش می‌شه حتما». گفتیم: «اون کره‌بز که چیزیش نمی‌شه». گفتیم: «نذر می‌کنیم وقتی اومد سه‌تایی بریم روی دیوارا بنویسیم: برادر رفتگر...»
آنا مثل همیشه سرسختانه معتقد است که همه‌چیز خوب تمام می‌شود. من سعی می‌کنم جنازه‌ها را از یادم ببرم و باور کنم...»

مرداد ۰۴، ۱۳۸۸

The March of Folly

عصاره‌ی خشک‌مغزی را یکی از مورخان در گفته‌ای درباره‌ی فیلیپ دوم، پادشاه اسپانیا و سردسته‌ی تاجداران یک‌دنده و خشک‌مغز بیان کرده است: «تجربه‌ی هیچ شکستی ایمان او را به برتری ذاتی سیاست خویش سست نمی‌کرد».
...
یکی از بی‌خردی‌های عمده‌ی آنها [پاپ‌های رنسانس] نادیده گرفتن احساسات و جنبش‌هایی بود که پیرامون‌شان نشو و نما می‌یافت. گوش‌شان به ناخرسندی‌ها بدهکار نبود، چشم‌شان شقوق دیگری را که از ناخرسندی‌ها نشأت می‌گرفت نمی‌دید، به هیچ تعرضی محل نمی‌گذاشتند، از بیم و هراس ناشی از بدرفتاری‌ها و خشم روزافزون ناشی از سوء‌حکومت خود نگران و اندیشناک نمی‌شدند، در نپذیرفتن تغییر لجوج و سرسخت و در نگه‌داری نظام حاکم فاسد تا سرحد حماقت یک‌دنده بودند.

«تاریخ بی‌خردی؛ از تروا تا ویتنام»، باربارا تاکمن، ترجمه‌ی حسن کامشاد

تیر ۲۸، ۱۳۸۸

And I Wonder...

زمین هی می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، تا یک بعدازظهر گرم رخوتناک تیر‌ماه که با همکارهات نشسته‌اید و همین‌طور که سرهایتان را فرو کرده‌اید توی مانیتورها، وراجی می‌کنید و آسمان و ریسمان به هم می‌بافید. یعنی چاره دیگری ندارید، در بعدازظهرهای گرم رخوتناک یا باید خیال‌بافی کرد، یا وراجی.
وراجی‌هایتان نرمک‌نرمک می‌رسد به ابراز چندش از آدم‌هایی که خودشان را مرکز کائنات می‌دانند. بعد شما از آدم خودتان می‌گویید و همکار هم از آدم خودش. می‌گویید که رشته‌اش هم فلان بود، همکار هم می‌گوید بله، اصلا این فلانی‌ها همه‌شان یک‌جورهای ناجوری‌اند. بعد شما همین‌طور که حرف می‌زنید اسمش را می‌برید که بله مثلا قلیدون این‌جوری بود (واضح است که اسمش قلیدون نبوده البته، اما شما فرض کن قلیدون)، بعد همکار با یک جفت چشم گرد می‌گوید فلان قلیدون را می‌گویی که این‌جوری بود و آن‌جوری؟ که مادرش آن بود و پدرش این؟
تازه می‌فهمید که بله، آدم شما همان آدم همکارتان است. بعد شما در خودتان یک‌جور وظیفه ملی‌ـ‌ میهنی احساس می‌کنید که به کیانا بگویید، چون این آدم علاوه بر شما و همکارتان، آدم کیانا هم بوده. این‌جور می‌شود که شما و همکار و کیانا سه‌تایی از این که زمین این‌قدر، یعنی این‌قدر، گرد است، انگشت به دهان می‌مانید.
خواستم بگویم قلیدون‌ها مواظب باشید، زمین بدجوری کروی است.

تیر ۱۴، ۱۳۸۸

Boulevard of Broken Dreams

چند روزی که غصه خوردی و گریه کردی، وقتش می‌رسد که یک فین گنده کنی و بروی پی زندگی‌ات. راه دیگری وجود ندارد. مثلا باید بروی خرید کنی، از آن خریدهایی که نمی‌دانی کیسه‌ها را چطور تا ماشین برسانی، یا باید کشک بادمجان درست کنی، با پیاز و سیر و گردوی فراوان، یا یک‌نفس تا خود دریا رانندگی کنی.
واقعیت، تازه آن وقت خودش را نشان می‌دهد، تازه آن‌وقت می‌فهمی که زمین به چرخیدن ادامه داده، آدم‌ها عاشق شده‌اند، بچه‌ها به دنیا آمده‌اند، هندوانه‌ها شیرین‌تر شده‌اند. حالا تو یکی کمی غمگین‌تر، کمی ساکت‌تر...

In her imagination she’s a universe away

آدم گاهی هم فکر می‌کند که اگر یک خراب‌شده‌ای برای نوشتن داشت، چه چیزها که نمی‌نوشت، چه حرف‌ها که نمی‌زد.
بعد همان آدم خراب‌شده‌دار که شد، می‌نشیند نگاه می‌کند به صفحه خالی، نوشتنش هم نمی‌آید...