Things you can't tell just by looking at her

۱ نوامبر ۲۰۰۹

Remember how we laughed away the hours

صفحه‌ی اول «کتاب دل‌واپسی» نوشته‌ام «27 فروردین 86 ـ همراه آذر از نشر باغ (آقای ریش‌پروفسوری)». آن‌وقت‌ها آذر تصمیم داشت یک روز آقای ریش‌پروفسوری نشر باغ را دعوت کند که بیاید با ما سالاد پر از سرکه‌ی بالزامیک بخورد؛ اما این یک ماجرای دیگر است.

کتاب را باید همان‌وقت‌ها خوانده باشم. وقتی که هنوز عادت داشته‌ام زیر بعضی جمله‌ها خط بکشم و توی حاشیه‌ی کتاب ریز‌ریز بنویسم. آیدا که ازش نوشت، یادش افتادم. گذاشتمش توی کیفم که عصرها توی راه بخوانم. حالا بعضی عصرها، کتاب را از کیفم درمی‌آورم، همین‌جوری بازش می‌کنم و دوباره می‌خوانم:

«هرکس هستی خود را یک‌نواخت اداره کند، عاقل است؛ چه در آن صورت هر حادثه‌ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می‌شود... انسان باید هستی را یک‌نواخت شکل دهد، تا یک‌نواخت نشود»، بعدتر: «می‌‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم زندگی کنم و زندگی‌ام را به گردن بکشانم. انگار گردنم گردن گاو نر تنومندی است» و جایی دیگر: «خوابم می‌آید، مدام خوابم می‌آید، احاطه‌شده در همه‌چیز خوابم می‌آید...».

می‌خوانم و به یک‌نواختی فکر می‌کنم، به گردن گاو نر تنومند، به خواب، به روسری‌ای با طرح یکی از نقاشی‌های ونگوگ، به دو دختری که 27 فروردین 86 توی کتاب‌فروشی خندیده‌اند لابد.

۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

But you've always been there

این یک پست خصوصی تشکرآمیز است. این یک دوستت دارم مکتوب است. نه برای سروشکل جدید اینجا دخترک یا برای آن گوش‌واره‌های آبی که سه سال پیش به من هدیه دادی و هنوز هم مثل همان روز اول دوست‌شان دارم. این یک دوستت‌ دارم مکتوب است برای همه‌ی شب‌هایی که با هم صبح کردیم، برای کانتری‌برگر هوس کردن‌مان، برای خنده‌های‌مان توی نمایش‌گاه کتاب، برای خاطره‌ی پوستر خانه‌ی هنرمندان و لوبیاپلو با کلم، برای تصور جام توی دست‌های گتوزو و ولو شدن از خنده، برای توضیح‌هایی که نخواستی هیچ‌وقت، برای غیبت‌های نیمه‌شبانه، برای کتاب‌ خریدن‌های‌مان، برای تاریخ مشروطه‌ خواندن‌های‌مان، برای روز زنجیره‌ی سبز، برای پیاده‌روی‌های‌مان، برای بودن‌هات، شنیدن‌هات، گفتن‌هات. این یک دوستت دارم مکتوب است کیانا، برای دوام آوردن‌مان.

۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

And so it is

غمگینم، غمگینم، غمگینم. این تنها کلمه‌ای است که پیدا می‌کنم. صبح با سردرد شدید و چشم‌های پف‌کرده آمدم سر کار. شب‌هایی هستند که یک نفر باید کنارت باشد تا محکم بغلت کند و مطمئن شوی دنیا خالی نشده است. شب‌هایی هستند که نباید تنها صبح شوند. صبح‌هایی هستند که از هنوز زنده بودنت تعجب می‌کنی.

۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

Don’t push me, I'll fight it

می‌دانی؟ من عاشق شرلوک هلمزم، عاشق هورشیو کین، عاشق گیل گریسام. من همه‌ی سریال‌های پلیسی را بلدم. سرگرمی شب‌هام این است که حدس بزنم قاتل کیست، که آگهی‌ها که شروع شدند، پابرهنه بدوم توی آشپزخانه و شیرقهوه درست کنم و خودم را درست به‌موقع برسانم جلوی تلویزیون، که وقتی گیدئون، پروفایل احتمالی قاتل را می‌گوید، ذوق کنم از استدلال‌هاش.
اما همین، قضیه اینجا تمام می‌شود. من زندگی پلیسی دوست ندارم، هیچ‌وقت نداشته‌ام. پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه‌ توی زندگی واقعی حالم را به هم می‌زنند. خوشم نمی‌آید که کسی پشت تلفن ادا و اصول در بیاورد که حدس بزن کی‌ام و نزدیک شدی و دور شدی و از این مزخرفات. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که تا گوشی را برمی‌داری اسم‌شان را می‌گویند و آزمون هوش نمی‌گیرند. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که می‌ایستند روبه‌روت و حرف می‌زنند. آدم‌های واقعی‌ لمس‌شدنی را ترجیح می‌دهم به سیکرت ادمایررهای رمانتیک ترسویی که قایم می‌شوند و باید پیداشان کنی از هزارتوی نامه‌ها و ای‌میل‌ها و یادداشت‌های بی‌نام‌ونشان.
این است که وقتی می‌آیی چیزی را که سال‌ها پیش نوشته‌ام، از آرشیوهای بی‌دروپیکر این دنیای مجازی پیدا می‌کنی و بی هیچ نام‌ونشانی می‌چسبانی به دیوار خانه‌ام که شناختت را از من به رخم بکشی، شیفته‌ی هوشت نمی‌شوم، شانه بالا می‌اندازم و رد می‌شوم. گفتم که پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه حالم را به هم می‌زنند.

۴ اکتبر ۲۰۰۹

Whirling in an arc of sadness

میم می‌پرسد که «خوبی؟» می‌گوید «هی چشمات پر اشکن انگار». می‌پرسد که «از دست من ناراحتی؟» می‌گویم که خوبم. می‌گویم که مال پاییز است. می‌گویم که نه، نه از دست تو.
آنا فکر می‌کند که من همه‌چیز را اورآنالایز می‌کنم، می‌گوید که باید یاد بگیرم بعضی وقت‌ها حساب و کتاب کردن برای بعد را بگذارم کنار، باید بلد باشم خودم را رها کنم توی بغل همین‌حالا، همین لحظه.
من هر شب، وقتی کتاب را می‌بندم و چراغ مطالعه را خاموش می‌کنم، وقتی آلارم‌کلاک گوشی‌ام را تنظیم می‌کنم روی پنج‌ و چهل دقیقه‌ی فردا صبح، وقتی پرده را کمی کنار می‌زنم که باد شبانه‌ی پاییز بپیچد توی اتاق و پتو را تا روی گوش‌هام می‌کشم بالا، همه‌ی این‌ها را به خودم می‌گویم. بعد به همه‌ی این حرف‌ها جواب می‌دهم؛ تک‌تک، به‌روشنی، متقاعدکننده. من هر شب به خودم و دیگران نشان می‌دهم که حق با من است، که تا همین‌جا کافی‌ست، که بهتر است برگردیم به قبل‌ترها.
صبح که می‌شود همه‌ی دلایل دوباره هیچ می‌شوند و من هنوز همان‌جای دیشب ایستاده‌ام.

۳ اکتبر ۲۰۰۹

you know, I don't believe in a fairytale end

چیزهایی هست که من به شما نمی‌گویم آقا. مثلا صبح که همدیگر را توی پله‌ها می‌بینیم، نمی‌گویم که به‌نظرم صبح دلگیری است یا نمی‌گویم که دیشب افتضاح و هزارپاره خوابیده‌ام یا نمی‌گویم که هربار نامجو می‌خواند «نماز شام غریبان...» گریه می‌کنم یا نمی‌گویم که صبح‌ها دوست دارم زیر دوش مسواک بزنم یا نمی‌گویم که عاشق آن صحنه‌ی آبی‌ام که ژولی قندش را می‌زند توی فنجان و منتظر می‌ماند تا آهسته‌آهسته قهوه تمام قند را بگیرد. من فقط لبخند می‌زنم و چیزی می‌گویم که شما هم لبخند بزنید و می‌روم توی اتاقم. بعدتر هم که می‌آیید توی اتاق که ماگ چای به‌دست، گپ صبح‌گاهی سیاسی/اجتماعی‌ بزنیم، حواسم هست که بخندم و حرف‌های جالب بزنم و شکلاتی را که دوست دارید بگذارم روی میز، اما یادم هم هست که شما یک غریبه‌اید. شما هم یادتان باشد که یک غریبه‌اید و چیزهایی هست که به شما نمی‌گویم آقا.

۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

The Day Before You Came

من داشتم زندگی‌ می‌کردم. مثل این همه آدم دیگر. صبح‌ها کورن‌فلکس رژیمی می‌خوردم با شیر کم‌چربی، حواسم بود که وزنم از 52 کیلو بیشتر نشود، حواسم بود که پیاده‌روی کنم، شنبه‌ها می‌رفتم کریم‌خان و کتاب می‌خریدم، گاهی تنها می‌رفتم سینما، از همه‌ی مهمانی‌ها و معاشرت‌های بیش‌ از پنج نفر شانه خالی می‌کردم، روزی دو سه ساعت کتاب می‌خواندم، هفته‌ای چندتا فیلم می‌دیدم، می‌ایستادم جلوی آینه، زیر ابروهایم را برمی‌داشتم و فکر می‌کردم که های‌لایت فندقی را بیشتر دوست دارم یا زیتونی، حواسم بود که تولد کسی یادم نرود، هدیه‌های کوچولوی الکی می‌خریدم برای دوست‌هام، بعضی روزها موبایلم را خاموش می‌کردم، موقع سالاد درست کردن آوازهای خل‌خلی می‌خواندم، غذاهای عجیب و غریب می‌پختم.
من داشتم زندگی می‌کردم. من معنی خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم. من خیلی از کلمه‌ها را بلد نبودم، نمی‌دانستم «ابتلا» و «فقدان» یعنی چه، «حسرت» را بلد نبودم، «تمنای فراموشی» نداشتم. نمی‌فهمیدم تن چه بی‌قرار می‌شود گاهی، نمی‌دانستم شب‌هایی که بوی کسی توی گودی کنار استخوان ترقوه‌ات جا مانده باشد چه سنگین‌اند، نمی‌دانستم بغض چه حجمی پیدا می‌کند توی گلوی آدم، که نفس چطور بریده‌بریده بالا می‌آید، که ذره‌ذره از دست دادن چطوری است، که گاهی چقدر می‌خواهی یک لحظه را نگه‌داری و چقدر نمی‌توانی. موجودیت کوچکی بودم که توی خیابان‌ها تنها راه می‌رفت و خیلی مواظب خودش بود. تا وقتی که تو آمدی...