آذر ۲۷، ۱۳۹۳

The whole damn thing makes no sense

اَبیِ NCIS یک بار گفت که I believe in magic, prayer and logic equally. الان دارم به حالش غبطه می‌خورم‌.

مرداد ۲۰، ۱۳۹۳

You learn to live without

Idina Menzel

You learn to take your coffee black
You learn to drink your whiskey neat
You learn to take your shower cold
And sleep on tired feet

You learn to order dinner in
You learn to send the laundry out
You learn to amuse yourself
You learn to live without

You tell yourself you’re rich at last, in money and in time
You draw a bath and then unplug the phone
You pour yourself a Pinot Clos Du Val 2003
You sit a spell a queen upon her throne
You go to bed alone

You learn to fall asleep alone
You learn to silence ticking clocks
You learn to turn the shades at night
And double check the locks

You learn to speak so calmly when
Your heart would like to scream and shout
You learn to smile and breathe and smile
You learn to live without

You find the coat and tie you thought you’d given to Goodwill
You stumble along a long lost set of chess
You see him there in corners and in closets and on shelves
And truth be told you’d like to see him less

You stumble through the morning but you waken for the day
You tell yourself that all is going well
But now and then a sense of loss just slams you in the chest
You know that no one else can really tell
You make it all seem swell

You learn to count the quiet winds
An hour with no unprompted tears
And not to count the deadly days
As they fade into years

You learn to stand alone at last
So brave and bold and strong and stout
You learn to somehow like the dark
You even love the doubt


You learn to hold your life inside you
And never let it out
You learn to live and live and die and live
You learn to live without



You learn to live without
You learn to live without

مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

My heart feels so heavy and I don’t know how to carry it

خواب دیدم آمد و دعوای بدی کردیم. هی از خواب پریدم و دوباره خوابیدم و باز دعوا کردیم. داد و فریاد که تمام شد، بالش برداشت و دراز کشید و گفت خسته شده و می‌خواهد بخوابد. به‌ش گفتم حق ندارد توی خانه‌ی من بخوابد، که بعد از همه‌ی این حرف‌ها حق ندارد سرش را روی بالش من بگذارد. گفت بروم یعنی؟ گفتم برو.

شب بعد، توی بیداری، دیدمش. عروسی ماهان بود. سرسری سلام کردم و گذشتم. بعدتر، آمد دستم را کشید و گفت برویم برقصیم. نمی‌خواستم. نرفتم. دلم رنجیده بود. گیرم که توی خواب، اما رنجیده بود. 

مرداد ۰۳، ۱۳۹۳

With a light head, a cigarette behind the ear, and not a drop of hope in the heart

عکس مال دی‌شب است. از همین عکس‌های بی‌هوا. ایستاده‌ام کنار الف و خیلی جدی، با سگرمه‌های توی هم، حرف می‌زنم. به هم نگاه نمی‌کنیم. سرش را انداخته پایین و گوش می‌کند. جور غریب و مضحکی جدی هستیم توی عکس.
صبح، توی وایبر ازش پرسیدم که دی‌شب، موقع گرفتن این عکس، داشتم به‌ت چی می‌گفتم. یادش نبود. من هم یادم نیست. انگار اصلا آن لحظه هیچ‌وقت نبوده، و آن دوتا آدم هم.
عکس دیگری هم هست. این یکی را دوست دارم؛ نمای نزدیک، از پاهای من. قبلش، من و سین‌دو کفش‌هایمان را عوض کرده‌ایم. کفش‌هایش به پاهایم لق می‌زنند. مثل همه‌ی این دنیا


تیر ۰۱، ۱۳۹۳

I find myself at 1 a.m. with thoughts that make my bones ache

آنا، آن‌ وقت‌ها، با مادربزرگش زندگی می‌کرد. هر بار می‌رفتم دنبالش که با هم جایی برویم، تا آماده شدنِ آنای همیشه دیر، مادربزرگش می‌ایستاد دم در و حرف می‌زدیم. یک بار صورتش زیادی خسته بود. وقتی پرسیدم، گفت که «نمی‌تونم بخوابم، درونم انقلابه.»
حالا بعد از ده دوازده سال دارم می‌فهمم چی می‌گفت. درونم انقلابه. 

خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

I think I may well be a Jew

فردا، همین ساعت‌ها، لابد لمیده‌ام روی صندلی هواپیما و دارم کتاب می‌خوانم. یا اگر شانس بیاورم و صندلی کنار پنجره نصیبم شود، دارم آسمان را دید می‌زنم. سفر خیلی طول نمی‌کشد، اما ام‌روز جوری کمر بسته‌ام به تمام کردن نیمه‌تمام‌ها که انگار روز آخر دنیاست. هنوز گرگ‌ومیش بود که بیدار شدم. بعد از سال‌ها ابی گوش دادم و همه‌جا و همه‌چیز را تمیز کردم. بعدش باید بروم اپیلاسیون قبل از سفر را به جا بیاورم و کلیدها را بدهم به بابا که وقتی نیستم هوای گل‌دان‌ها را داشته باشد. بعدترش بروم چندتا خرده‌ریز بخرم و چمدان ببندم. بعدش دیگر هیچ‌ کاری ندارم، جز نوشتن جواب ای‌میلت که سه هفته‌ای است توی این‌باکس مانده، هم‌آنی که جای عنوانش نوشته‌ای «عاشق بودن مثل این است که در آشویتس باشی».
توی این سه هفته هزار بار خواندمش و هزار بار بغضم ترکید. اما جواب ننوشتم. چی داشتم که بنویسم؟ می‌دانستم نمی‌رنجی از جواب ندادنم. بین ما چیزی هست که نمی‌دانم چیست، اما خوب و نرم و امن است؛ هم‌دلیِ زنانه‌ی نابی که جای دیگری پیدا نکردم و خیالم را راحت می‌کند. می‌دانم چه حالی داری وقتی می‌نویسی «عاشق بودن مثل این است که در آشویتس باشی». حال من هم مثل حال تو. می‌دانی که؟

نامه‌ات توی این‌باکس می‌ماند. دلش را ندارم که بفرستمش توی بایگانی. دارم می‌روم و آشویتسم را هم روی دوشم می‌برم. 

دی ۱۵، ۱۳۹۲

در ستایش ام‌شب که شب مه‌تاب نیست

مهمان‌ها رسیده‌اند به مسابقه‌ی «کی پریودتره؟» و گمان نمی‌کنم حالا حالاها هیچ‌کدامشان شکست را قبول کند. من دارم چیزی می‌خوانم. نویسنده حرفش را زده و آخر بحث علمی، رک و راست، به خواننده گفته که اگر نظر دیگری داری، You're a fruitcake and I'm not addressing you. الکی خوشم آمده از جمله. بقیه دارند یقه پاره می‌کنند که ثابت کنند از دیگران بدبخت‌تر اند و من توی دلم دارم به هم‌چو جمله‌ای می‌خندم. خوش‌بختی و بدبختی را نمی‌دانم، اما از همه‌شان سرخوش‌تر ام.‌

آذر ۱۰، ۱۳۹۲

Heavyhearted

کتابه دیوانه‌ام می‌کند. داستانش نه، جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش. بدتر (به‌تر؟) از همه، کاری می‌کند که یاد دست‌هاش بیفتم. البته که گناه کتابه هم نیست. هر لحظه دیوانه ام. کلید روشن/خاموش هم ندارد. حالا نه این که خاموشِ خاموش. یک‌جوری باشد که آدم دو ساعت در شبانه‌روز وزنه‌ی سه تُنی را از پای دلش باز کند. بعد دلش برود زیر آسمان خدا تی‌تاتی‌ تی‌تاتی‌ کند و برگردد وزنه را ببندد.

کم‌تر از شش ساعت دیگر باید بیدار شوم. تقریبا مطمئن ام پنج ساعتش را توی تخت کتلت‌وار از این رو به آن رو می‌شوم تا یک‌ ساعت بخوابم. اگر بخوابم. 

آبان ۰۸، ۱۳۹۲

Terrified again

کابوس از خواب بیدارم کرد. رفتم آب خوردم و نمی‌دانم چرا تلویزیون را روشن کردم. شاید چون می‌ترسیدم برگردم توی تخت. گزارش‌گر کج‌وکوله داشت می‌گفت که «خوش‌حال ایم در جمع یک انسانی هستیم که ام‌روز یک جور فکر می‌کند و فردا یک جور دیگر». خدا به سر شاهد است که هم‌چه مهمل شاخ‌داری گفت. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم بقیه‌ی کابوسم را دیدم. 

مهر ۲۵، ۱۳۹۲

And what cannot be said will be wept

بعد از همه‌ی خنده‌ها و شوخی‌ها و شلوغی‌ها، تهِ تهِ تهِ روز، تلخ ام.