August 15، 2011

Put your hands Inside my face and see that it's just you

از این دی‌وی‌دی‌فروش‌های کنار خیابان بود. توی گرمای بعدازظهر دی‌وی‌دی‌ها را چیده بود کنار پیاده‌رو و خودش نشسته بود توی سایه. از کنار دی‌وی‌دی‌ها که رد می‌شدم چشمم خورد به اسم یک فیلم. نایستادم. عجله داشتم که به جایی برسم و گرم بود و حوصله نداشتم. اما اسم فیلم، اسم لعنتی فیلم ماند یک جایی گوشه‌ی ذهنم. هر چیزی که توی این دو سال ازش گریخته‌ام، هر چیزی که از نوشتن درباره‌اش و حرف زدن ازش پرهیز کرده‌ام، توی هم‌آن سه کلمه‌ی روی کاور دی‌وی‌دی بود. آدم طفره می‌رود، شانه خالی می‌کند، بهانه می‌تراشد اما یک‌باره آن چیزی که همیشه ازش می‌گریخته، توی پیاده‌روی روبه‌روی تهران‌ کلینیک کوبیده می‌شود توی صورتش و این خیلی درد دارد. اسمی که دیگران می‌گذارند روی یک برش از زندگی آدم درد دارد، چرا که اغلب واقعیتی را به رخت می‌کشد که تو همیشه خواسته‌ای نبینی.
فردا می‌روم سراغ دی‌وی‌دی‌فروش دوباره. فیلم را می‌خرم. برمی‌گردم خانه. یک وقتی که تنهام و سر و صدایی نیست و همه‌چیز آرام است، فیلم را تماشا می‌کنم. و دلم می‌خواهد یک لحظه، فقط یک لحظه توی فیلم باشد که pause را بزنم، بروم پشت پنجره، و فکر کنم که چه خوب. آخرش کسی فهمید. آخرش کسی این تکه از من این دو سال را هم‌دلانه فهمید. بعدش؟ نمی‌دانم. 

July 31، 2011

نه فراغت نشستن، نه شکیب رخت بستن...

نشستم روبه‌روی رئیس و گفتم که چرا می‌خواهم استعفا بدهم. یک ساعتی حرف زد که قانعم کند بمانم. گفتم نمی‌توانم، زیادی خسته‌ و سرخورده ام. گفت لاغر شده‌ای دختر، پای چشم‌هات هم که گود افتاده. اصلا چه کار کرده‌ای با خودت؟ گفتم فقط خسته ام و می‌خواهم بروم. دست آخر گفت حالا که این قدر برای رفتن بی‌طاقت‌ ای، فقط چند وقتی بمان تا کسی را پیدا کنم که جای تو را بگیرد. قبول کردم. گفت کسی با قابلیت‌های تو سخت پیدا می‌شود. از هم‌این حرف‌هایی که وقتی می‌خواهند به غا بدهندت، می‌زنند. گفتم بالاخره پیدا می‌شود. بدی‌ش این است که خستگی را نمی‌شود به دیگران نشان داد. نمی‌شود گفت ببین، دارم توی این چرخ‌دنده‌های لعنتی له می‌شوم. نمی‌شود به‌شان نشان داد که شانه‌هات زیر وزن دنیا چه‌طوری خم شده‌اند. باید جمله‌ها را قطار کنی کنار هم. خواستم توضیح بدهم، صدام لرزید. دوست نداشتم جلوی چشم‌های رئیس گریه کنم. گفتم درباره‌اش بیش‌تر فکر می‌کنم و زدم بیرون. دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم درباره‌اش. نشد. من ماندم و بغض. زود برگشتم خانه. نوبت من بود که شام درست کنم. 

July 25، 2011

You know, taken out of context I must seem so strange

چندتا سنجاق موی جدید دارم. آرایش‌گر شب عروسی بهنام توی موهام کاشتشان. از این سنجاق‌های سیاه بزرگ محکم. از آن شب به بعد موهام را صبح به صبح با چندتا از این سنجاق‌ها پشت سرم جمع می‌کنم. بعد شب‌ها، می‌نشینم روی صندلی، روبه‌روی آینه و یکی یکی از لابه‌لای موهام می‌کشمشان بیرون. مثل زن‌های توی فیلم‌های دوره‌ی ویکتوریا. این به‌ترین لحظه‌ی شب است. وقتی که سنجاق‌ها را می‌گذارم توی صندوق‌چه‌ی فلزی کوچک روی میز، موهام را پشت گوشم می‌اندازم و فکر می‌کنم که آخیش، روز تمام شد، بالاخره تمام شد، جانم را گرفت، اما تمام شد.

July 22، 2011

فكيف نبكي على كأس كسرناه؟

صدام می‌زد «حبیبْتی». با هم‌این «ب» ساکن. فارسی خوب نمی‌دانست. من هم فرانسوی‌م افتضاح بود. حرف زدنمان بین انگلیسی و عربی نوسان می‌کرد، قر و قاطی (قاتی؟). «حبیبْتی» ولی عوض نمی‌شد. همیشه بود، حتی وسط جمله‌های انگلیسی. هر بار غنج می‌زد دلم از شنیدنش.
دی‌شب فدک به‌م گفت پدرش مرده. ام‌روز تلفن زدم که تسلیت بگویم. تا گوشی را برداشت و صدام را شناخت، گفت: «هلا، حبیبْتی...» دلم؟ انگار نه انگار. پاک همه‌چیز از یادش رفته. 

July 19، 2011

حالم بد اه، دلم واسه تو لک زده، نون خامه‌ای دیده، باز ناخنک زده...

آدم است دیگر. یک جایی تا خرخره پر می‌شود. دیگر نمی‌تواند. بعدش فقط یک آدم خسته است. 
عصرها یک گردوفروش دوره‌گرد می‌آید زیر پنجره‌. جوری می‌گوید «گردو، گردو» که انگار در و دیوار هم‌راهش می‌نالند. «گردو» می‌شود یک روضه. تا حالا با صدای مردی که ضجه می‌زند «گردو، گردو» گریه کرده‌ای؟ من گریه کرده‌ام. هم‌این ام‌روز، نزدیک ساعت شش. کم آوردم و زدم بیرون. بعد آمدم خانه و مایه‌ی کتلت درست کردم. مایه‌ی کتلت برای این‌ جور روزها اختراع شده اصلا. پیازها را رنده کن. گریه کن. گریه کن. گریه کن. بقیه‌اش زیاد مهم نیست، تا وقتی که برسی به ورز دادن. بی‌چارگی‌ات را جمع کن سر انگشت‌هات و مایه را ورز بده، یک گلوله‌ی بزرگ ازش بساز، برش دار و بکوبش توی ظرف. ده بار، بیست بار، صد بار. آن قدر که نفست بالا نیاید دیگر. بعد روی ظرف را بپوشان و بنشین روی زمین سرد آش‌پزخانه و تکیه بده به دیوار. بعد خودت را محکم بغل کن، بگو: بمیرم الهی برات، خسته‌ ای، خسته ای.

July 17، 2011

I'm stretched on your grave

جلوی تله‌ویزیون گیلاس می‌خوردم و تماشا می‌کردم که چه‌طور هویت جسد جزغاله‌شده‌ را شناسایی می‌کنند. گفت که چه‌طور می‌توانم هم‌چو چیز بی‌رحمانه‌ای را تماشا کنم و گیلاس بخورم؟ من چیزی نگفتم چون توی آن لحظه دلم می‌خواست صرفا دولپی گیلاس بخورم، پلیس‌های خوش‌تیپ و باهوش را دید بزنم و قلبم از هیجان تالاپ تالاپ بزند. بعد او هی ادامه داد. هی ادامه داد. آخرش گفتم هر چه باشد، این یک قصه است و آن جسد هرگز زنده نبوده، هرگز نخندیده، هرگز وقتی درست سر موقع رسیده به ایست‌گاه اتوبوس، ذوق نکرده. گفتم می‌دانی از چی پناه می‌برم به این جسد؟ از آن جسدی که توی آب‌های پشت سد ارومیه است و هنوز پیدا نشده و هجده‌ سال داشته و هزارتا نقشه توی سرش بوده. حالا یک جایی است توی آب‌های سیاه. از پل مدیریت پناه می‌برم به سی‌اس‌آی نیویورک. از آن مردی که مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و پرسید که آیا می‌دانم چرا برای آدمی که هم‌سر یا پدر / مادرش مرده، کلمه داریم اما برای آدمی که بچه‌اش مرده، کلمه نداریم؟ چون تجربه‌ی مرگ فرزند خلاف روال طبیعت است. چون قرار نیست هیچ پدر و مادری مرگ بچه‌اش را ببیند. چون هیچ‌کس نباید مجبور شود بچه‌اش را دفن کند و برگردد توی خانه‌ی خالی خالی خالی.  و من توی سرم دنبال کلمه‌ای می‌گشتم که معنی‌اش فرزندمرده باشد و پیدا نمی‌کردم. می‌خواستم چی را ثابت کنم؟ این که دیدن مرگ فرزند خیلی هم با روال طبیعت می‌خواند؟ 
بله. من می‌نشینم پای تله‌ویزیون، گیلاس می‌خورم و خوش‌حال می‌شوم که پلیس‌ها قاتل‌ها را دست‌گیر می‌کنند و سعی می‌کنم یادم برود که بچه‌ها هنوز از سوءتغذیه می‌میرند و خاک بر سر کل تمدن بشری کنند اگر حتی یک بچه از گرسنگی جان بدهد. من فقط دلم می‌خواهد پنجاه دقیقه بی‌چارگی دنیا را فراموش کنم و وقتی مادری آخر قصه وسط گریه می‌خندد و می‌گوید: He's coming home، باور کنم و این قدر عصبانی نباشم. 

July 15، 2011

He couldn't see me, the sun was in his eyes

دارم کتاب می‌خوانم. صدای تقه‌ی جی‌تاک بلند می‌شود. اینویزیبل‌ ام و لابد قرار نیست باشم. سرک می‌کشم که ببینم کی صدام زده اصلا. نوشته: هستی؟ از ذهنم می‌گذرد که الان آن‌جا، آن ور دنیا، دم‌دمه‌های صبح است. نخوابید‌ه هنوز؟ خوابش نبرده؟ بعد نشسته پای کامپیوتر و فکر کرده شاید باشم و نوشته: هستی؟
این «هستی؟» را توی ذهنم با لحنی مستاصل می‌خوانم. «هستی؟»، خطاب به چراغ خاموش جی‌تاک کسی آن ور دنیا، به مثابه آخرین گلوله‌ای که به تنهایی‌ شب بی‌ خواب شلیک شده. این‌ها توی یک آن از سرم می‌گذرند. کتاب را می‌بندم و می‌نویسم: هستم. چون بلد نیستم وقتی کسی می‌پرسد «هستی؟» و هستم، ادای نبودن در بیاورم. 
می‌افتیم به وراجی. حرف می‌زنیم. تند تند. اما دیگر نه مثل آن وقت‌ها. انگار میانمان دره‌ای باریک، اما عمیق، دهان باز کرده. از روزمره حرف می‌زنیم، از آب و هوا، از آن کتاب‌فروشی، از این که آیا می‌شود توی شیرینی‌‌پزی به جای شکر قهوه‌ای از شکر معمولی استفاده کرد و آیا از فلانی و فلانی و فلانی خبر داریم؟ از این خط اما جلوتر نمی‌رویم. مثل مهمانی سرزده است که تا از پله‌ها بالا بیاید، دویده‌ام، در اتاق خواب را بسته‌ام، کوسن‌های روی مبل را مرتب کرده‌ام و لیوان چای نیم‌خورده را توی سینک گذاشته‌ام. بعد روبه‌روش نشسته‌ام و مواظب ام وقتی پا روی پا می‌اندازم، دامنم زیادی بالا نرود.
حالا دارد می‌پرسد این روزها چی می‌خوانم و من هم‌این طور که این‌ها را می‌نویسم، فکر می‌کنم که باید ناخن‌ انگشت بزرگ پای راستم را کوتاه کنم چون دی‌روز جورابم را سوراخ کرده بود. جوراب نوی بی‌چاره‌ام را. 

July 05، 2011

You were the weather in my neighborhood

پارسال بود لابد؛ یک شب، هم‌این وقت‌ها. دنبال شعری می‌گشتم که فقط چند کلمه‌اش یادم مانده بود و در عوض رسیدم به Nearly a Valediction مریلین هکر که تا آن شب اسمش را هم نشنیده بودم و Nearly a Valediction مهلکه‌ام شد. از آن شب تا الان هزار بار خوانده‌امش و هر هزار بار توی هم‌آن چند خط اول به گریه افتاده‌ام. مهلکه‌ام را دوست دارم ولی. روی کاغذ، لای سال‌نامه‌ی توی کیفم همیشه هم‌راهم بوده. هی کاغذ از گریه خیس شده و عوضش کرده‌ام، اما همیشه بوده. یک بار هم خواستم ترجمه‌اش کنم. نشد. نتوانستم یعنی. از من خیلی قوی‌تر بود و هست هنوز. چند شب پیش فکر کردم اگر فقط یک بار بتوانم با صدای بلند و بی‌ هق‌هق بخوانمش، خلاص شده‌ام. 
ام‌شب که باز خواندمش، فهمیدم که نمی‌خواهم خلاص شوم. مهلکه‌ام را دوست دارم. 

July 01، 2011

I can sing this song so blue that you will cry in spite of you

خسته ام. خیلی زیاد. از آن آدم‌هایی ام که اگر به کسی که دوستش دارم، بگویی بالای چشمت ابرو است، وحشی می‌شوم و ام‌شب یکی به برادرم هم‌این را گفته بود. چنگ و دندانی نشان دادم که بیا و ببین. حواسم بود که بی‌‌انصاف نباشم، اما رگ‌ گردنم بیرون زده بود. این خسته‌ام می‌کند. این زنی که یک‌باره از من بیرون می‌زند و خیلی با منِ همیشه فرق دارد. منِ همیشه آدم بی سر و صدایی است که ترجیح می‌دهد شب‌ها توی اتاقش کتاب بخواند و کاری به کار دنیا نداشته باشد. این گرگی که ظاهر می‌شود و حق طرف را کف دستش می‌گذارد، برای خودم هم غریبه است. با این همه انگار دست خودم نیست. دوست داشتن نصفه‌نیمه بلد نیستم. وقتی کسی را دوست دارم، به قصد کشت دوست دارم، انتحاری دوست دارم. جانی دپ بود که یک جا گفته بود اگر کسی به خانواده‌اش صدمه‌ای بزند، طرف را می‌خورد؟ هم‌آن. این‌جا به جانی دپ تأسی می‌کنم. 
اما می‌دانی؟ این خسته‌ام می‌کند. مهم نیست که ام‌روز چه گرگ خوبی بودم. الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد چمدانش را ببندد، برود تا بیهقی، سوار اولین اتوبوس شود و به این زودی‌ها هم برنگردد؛ اما نمی‌تواند. چون شنبه باید دوتا کار را تحویل بدهد و یک‌شنبه کوفت و دوشنبه درد و برو تا جمعه‌ی بعد که عروسی بهنام است و باید حتما این‌جا باشد و بعدش هم لابد هم‌این بساط. الان یک زن سی ساله‌ی خیلی خسته‌ ام که دلش می‌خواهد بلد بود به آدم‌هایی که دوستشان دارد، بگوید «نه،‌ الان نه...» و بخوابد. این‌ها البته تا صبح از یادم می‌روند و بیدار که بشوم، برای صبحانه پن‌کیک درست می‌کنم و می‌خندم و می‌خندانم، اما الان یک زن سی ساله‌ی خسته‌ ام که چمدان خالی‌اش حالا حالاها توی انباری خاک می‌خورد. و این قصه‌ی خیلی غم‌گینی است. 



June 26، 2011

I could hold you for a million years


قبل از زنگ ساعت بیدار شدم. شش و یازده دقیقه. زود بود هنوز. از لای در دیدم که توی هال قدم می‌زند. فکر کردم که چه خوب، با هم صبحانه می‌خوریم. هم‌آن جور، توی تخت، گفتم: سلام. آمد دم در اتاق. گفت: بیدار شدی؟ گفتم: نه، خواب ام و سلام می‌کنم. آمد و نشست روی لبه‌ی تخت. یک جوری که مثل همیشه نبود. نشستم. گفتم: خوب ای؟ گفت که چی شده. مغزم هنوز بیدار نشده بود. گفتم: چی؟ تکرار کرد. تازه فهمیدم. بغلش کردم محکم. گفتم: غصه نخوری ها. فدای سرت. گفت: غصه نمی‌خورم. باورم نشد. نشستنش، حرف زدنش، خمیدگی گردنش حتی غصه‌دار بود. محکم‌تر بغلش کردم. گفت: هنوز به مامانت نگفتم. خواب بود، نخواستم بیدارش کنم. گفتم: بعدا به‌ش می‌گیم. بلند شد. گفت: باید برم. گفتم: بیا ببوسمت. خم‌ شد. دست‌هام را حلقه کردم دور گردنش. گفتم: غصه نخور. بوسیدمش.
رفت. از اتاق آمدم بیرون. کفش‌های پیاده‌روی‌ش دم در بود. فکر کردم که آخ، آخر شب برگشته، دیده ما خواب ایم. دلش نیامده بیدارمان کند. دراز کشیده. پهلو به پهلو شده. خوابش نبرده. بلند شده. کفش‌های پیاده‌روی‌ش را برداشته. تا پارک قدم زده. بعد برگشته. ما خواب بوده‌ایم هنوز. دلش می‌خواسته با یکی حرف بزند و ما خواب بوده‌ایم هنوز. بعد هی قدم زده توی هال. هی قدم زده توی هال. دلم مچاله شد برای آن چند ساعت که بار دنیا روی شانه‌هاش بوده و ما خواب بوده‌ایم. دلم هزار پاره شد. از عصر هی بوسیدمش و لودگی کردم و خندیدیم و هنوز دلم هزار پاره است برای آن چند ساعت.