May 20، 2012

Came from Bahrain, got to Beirut, looking for someone comparing to you

ماندانا از بیمارستان تلفن کرد که بگوید بچه به دنیا آمده. گریه‌ام گرفت، شاید چون قبلش داشتم برای سین‌دو می‌نوشتم که همیشه فکر می‌کردم یک وقتی، توی هم‌این سال‌های سی سالگی مثلا، می‌روم جایی را که به دنیا آمدم می‌بینم. تقصیر فیلم‌ها و قصه‌ها بود لابد. سودای برگشتن به اول اول، نقطه‌ی آغاز. آدم خیال می‌کند اگر برگردد، همه چیز معنادار می‌شود. خیال می‌کند برگشتنْ دنیا را فهمیدنی می‌کند. می‌داند خیال است، ولی خیال خوشی است. حالا غم‌گین ام که آن‌جا دارد این طور له می‌شود. مدام به شریفه فکر می‌کنم، به دعا، به آدم‌های دیگر، به جاهایی که همیشه توی عکس‌های بچگی دیده‌ام و فکر کرده‌ام یک روز به‌شان برمی‌گردم، به آدم‌هایی که می‌خواستم پیدایشان کنم دوباره. دردم می‌آید که آن‌جا دارد دورتر می‌شود. 

May 09، 2012

This is the place that will finally defeat you

دوشنبه:
شیر سر رفت. مجبور شدم قبل از رفتن اجاق گاز را بسابم. دی‌شبش به‌م گفته بودند شاید کتاب برسد به نمایش‌گاه. خوش‌حال بودم؟ نه. حتی یک ذره. مهم نبود دیگر. نیست. 

سه‌شنبه: 
نشسته‌ بودیم دور آن میز بزرگ. حرف می‌زد. آقای نظریه‌های تغییرناپذیر. فرقی نمی‌کند بیرون چه اتفاقی بیفتد. واقعیت را مثل یک تکه موم می‌گیرد توی دستش و می‌چپاند توی ظرف نظریه. به‌جای متقن هم می‌گوید مقنن. 

چهارشنبه: 
توی صفحه‌ی تقویم نوشته‌ام To hell with correctness. 





May 04، 2012

از آدم‌ها ـ 3

از قدیم‌ها می‌گوید. هر داستان را هزار بار، هر بار با جزئیات تازه‌تر. ذهنش جاهای خالی را پر می‌کند. داستان شاخ و برگ می‌گیرد. مرز آن چیزی که اتفاق افتاده و آن چیزی که دلش می‌خواسته اتفاق بیفتد گم شده. داستان‌ها خوش‌آیندتر می‌شوند و دروغ‌تر. سین‌دو می‌گوید توی سن و سال او دیگر مهم نیست داستان‌ها راست باشند یا دروغ. توی سن و سال او دیگر هیچ چیز مهم نیست. 

May 03، 2012

قلبي بدوّامة

از ساعت شش بیدار ام و بیدار نمی‌شوم. منگ ام. ظهر فدک می‌آید این‌جا. دارم برای ناهار یک چیز جدید می‌پزم. دو شب پیش از تیتا یاد گرفتم. خوبیش این است که فلفل دلمه‌ای رنگارنگ دارد و جعفری و گشنیز، قرمز و نارنجی و زرد و سبز.
نشسته‌ام پای کار. خدا سایه‌ی قهوه را از سرم کم نکند. قبلا این‌جور روزها کار را تعطیل می‌کردم. حالا دست خودم را می‌گیرم و می‌نشانم روی صندلی و استدلال می‌کنم که حتی اگر فقط پنجاه کلمه بنویسم به‌تر از این است که پنجاه کلمه ننویسم. 
بچه که بودم یک آهنگی بود که خاله برایم می‌خواند. جرج وسوف قبل از میلاد مسیح خوانده گمانم. قصه‌ی عاشق فلک‌زده‌ای است که پیش مادرش درددل می‌کند. تازگی نایا دوباره هم‌آن را خوانده، اما جوری که انگار هم‌آن نیست؛ یک جور خیلی قرتی‌تر. من هم‌این قرتی‌تره را بیش‌تر دوست دارم. خسته که می‌شوم از کار، می‌روم به غذا سر می‌زنم، قهوه می‌ریزم، می‌گذارم نایا یک دور بخواند عيونه ذبّاحة. بعد برمی‌گردم سر کار.

استراحتم تمام شد. 

April 26، 2012

The silence before I wrote a word and the poorer silence now

روزْ سبک بود. تنها بودم. باید چیزی می‌نوشتم تا شنبه. غروب تمامش کردم. فردا یک‌ بار دیگر می‌خوانم و بعد می‌فرستمش برای سلیمه. دست دست کنم باز شک می‌افتد به جانم. بعدش رفتم سر ترجمه‌‌ای که نیمه‌کاره مانده. فاصله افتاده و کار سخت شده. ام‌شب فقط کمی باش سروکله زدم تا آشتی کنیم دوباره. فردا باز شروع می‌کنم. روزی حداکثر 300 کلمه. پا روی ترمز. تمرینِ صبر می‌کنم. 
چای سبز می‌خورم. حس می‌کنم ته ته قلبم یک حفره‌ی خیلی گُنده است. سعی می‌کنم به حفره فکر نکنم ام‌شب. دوست داشتن چیزِ غریبی است. آرواره‌ام درد می‌کند از بغض.

April 24، 2012

I'm a stranger here myself and I don't know my way around

همیشه فکر کرده‌ام معلم خوبی نیستم. به گمانم آن‌ قدر که باید، صبر ندارم. تا توانسته‌ام شانه خالی کرده‌ام از معلم بودن. 
ام‌روز سر ناهار با مرضیه درباره‌ی یک جمله حرف می‌زدیم. توضیح می‌دادم که چه‌طور می‌شود هم‌آن جمله را جور دیگری هم خواند و فهمید. وسط بحث گفت معلم خوبی هستی. گفتم ها؟ من؟ گفت آره، خودت حواست نیست.
برایم خیلی خیلی عجیب است. یک بار هم ر. ن. هم‌چه چیزی به‌م گفت. طبعا باورم نشد. جانب‌دار درباره‌ام حرف می‌زند. اما مرضیه؟ یک بار دیگر بگوید، باور می‌کنم.

April 18، 2012

For the prima ballerina who cannot dance to anything

هفته‌ی پیش توی خرت‌ و پرت‌های انباری پیداش کردم. کسی یادش نیست چه‌طور رسیده به انباری ما. هرجور حساب‌ کنی چیز غم‌ناکی است؛ از این جعبه‌های موسیقی قدیمی که اول کوکشان می‌کنی، بعد درشان را باز می‌کنی و بالرین کوچک را می‌گذاری روی صفحه‌ی گرد چرخان و بالرین آن‌قدر می‌رقصد تا از نفس بیفتد. آینه‌اش حسابی کثیف بود و لولاهایش هم جیغ می‌زد. آورده‌امش توی اتاق، کنار آینه. روزی چند بار در جعبه را باز می‌کنم که دخترک برقصد. هنوز نمی‌دانم اسمش را چی بگذارم. شاید چون اسم ندارد، این‌قدر مصیبت‌زده می‌رقصد. 


April 13، 2012

The moon sees somebody I want to see

آخرهای فیلم، مادره دخترهایش را بغل کرد و I See the Moon خواند. بعدش تا خود صبح، خواب و بیدار، کسی هم‌این را توی گوشم می‌خواند. 

April 12، 2012

God is a concept by which we measure our pain

مشق ام‌روز این است: یک کلمه پیدا کنم که آرامم کند. از هفت و نیم صبح دارم می‌گردم و هیچ کلمه‌ای آرامم نمی‌کند. هیچ. 

April 10، 2012

از آدم‌ها - 2

روز را بد شروع کرده‌ام. دل‌تنگ ام، سردرد دارم و هزار کار، و از کائنات بی‌شعور کفری ام. فکر می‌کنم قرار کاری عصر را به هم بزنم و بمانم خانه. طاقت حرف‌های رسمی و آدم‌های اتوکشیده را ندارم. دوش که می‌گیرم، به‌تر می‌شوم. تصمیم می‌گیرم بروم. ظهر تلفن می‌کنم که ساعت قرار را مشخص کنیم و نشانی دقیق را بگیرم. صدایش خوش است و مهربان. انگار نه انگار که غریبه ایم. نشانی می‌دهد و می‌گوید: می‌بینمت. ضمیرهای مفرد حالم را خوب می‌کنند. پیاده می‌روم. چای اول را که می‌آورد، می‌گوید: این‌جا سلف سرویس اه، هر وقت خواستی برای خودت چایی بریز. بهشت قطعا جایی است که بتوانی راحت بروی توی آش‌پزخانه و فرت‌فرت برای خودت چای بریزی. درباره‌ی کار حرف می‌زنیم و چیزهای دیگر. خداحافظی که می‌کنیم، می‌گوید: غریبه حسابت نمی‌کنیم، بازم بیا.  
بعدش اثری از سردرد نیست. پیاده برمی‌گردم.